تبليغاتX
انسان چیزی جز گفته هایش نیست

 

چشم به راه مانده تر از تو ندیده ام

 

که همیشه منـتـظری

 

دست از سر نـگـاهت بــِکـِش

 

که دستـانـت ٬ نـگـاهـت را فـاحـشه کرده اند.

 

تا کـجای راه منـتـظری بـرای خـیـانـت؟

 

کمی هم عـاشقی را مـزه مـزه کـُن

 

نمک گـیر کـه می دانم نـمی شوی

 

لااقـل شاید لحـظه ای دلپـیـچه ی عـشق

 

فـکر خـیـانـت را از نـگـاهـت پـاک کند ...

 

شاید لحظه ای

 

هـوس را خاک کند

 

دستـان ِ کـثـیـفت را

 

                    مســـــیـحا کـند ....

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

پـابـرهـنه هـای سرگـردان ِ سیـنـه ام

کـاسه هـایشان پُـرند از هـوای تـو ...

بـوی دستـانت بـپـیـچـد کـافیست

کافـیست بـرای ایـن دل ِ گـرسنه صـفـت

×

فاصلـه ات دور است

امـا

قـلب تـو مـجـبور است

که تـحـمل بکند

نـزدیکـی ِ قـلب مرا

کـه نـوازش بـکـند ٬ تـرس مـرا

دوری ات مسئله نـیـست

تو بـمـان و مَـگـذار ٬

مـن و ایـن وسـوسه ی عـشق تـرا ...

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

امروز ٬ زمان بر ضربان ِ دل ِ من تنظیم است ...

                                                     چون تورا می بینم

دیروز ٬ جهان بر سر ِ احساس ِ دلم درگیر است ...

                                                     چون تورا نشنیدم

فردا ٬ آسمان به بودنمان خوش بین است ...

                                                    چون تورا

                                                      از باغ جهان می چینم.

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

حرف سرخی است رفتن

 

که با ماندن سبز

 

با بوسه آبی

 

و با تــــــو رنگین کمان می شود ....

 

حرف سرخی است رفتن

 

                           حرفش را نزن ...

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

تـو

مـن

پـرواز ٬ به کجا؟!

 

خـانه

اینجا

زمان ٬ به کجا؟!

 

لـحظه

مـاندن

بـودن ٬ تا کجا؟!

 

فـردا

دوری

بی من

رفتن ٬ به کجا؟!

 

بی تو ٬ خانه ٬ لحظه ای به فردا نمی رسد

من با تو ٬ اینجا خواهم ماند ٬ حتی در این دوری بی من

پرواز کردیم بی زمان ٬ در بودن ِ با هم

                                     تا رفتن بی من ...

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

فاصله را معنا کن

با کتابی که زبانش آمدن است ...

دست بر دیوار سیمانی بکش

لمس قلب من به همین آسانی است ...

 

بیراهه ای که به کوچه ی عشق می رسید اشتباه نبود

راه را اشتباه آمده بودم

پشیمان نیستم!

                   

                         راهنما شده ام ....

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

تاریخ تمدن عشق از گوشه ی چشم تو آغاز شد

که در میان کوه های حسادت

چه فرهادهایی

تیشه را بر ریشه زدند ...

و خنده چه ساده

 نقابی شد برای خسرو

تا نبیند نقش جاودانگی را بر قلب شیرین ...

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

کهربای چـشمانت

نگین کدام انگـشتر شد

 

 

                  که به دستان من گـشاد بود؟

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

حادثـه ی دوری تو


خسارت تـنهایی می زند . . .


فاصله ات را حفـظ کـن تا


جدایی پُـرش نکند...


 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

دریا عـاشق ساحـل ِ

دریا دیـوونه ی ساحـل ِ

دریا پـریشان ِ رسیـدن به ساحـل ِ

اما

دل دریا پُـره ...

          پـُره از سنگای ساحـل


دل دریا پـره . . .!

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

من تورا می فهمم

تو صدای ِ تـپش نـبض زمین

در جـاذبه ی قـلب منی

چشم تو شیشه ی تنهایی را

با نگـاهی چه آسان می شکند . . .


من تورا می فهمم

تو همه درک من از بازی رقـاصانی

که به رقـاصی خود شک دارند،

و من از تاریکی این رقـاصی

به دل ِ فاصله ها می پـیـچم!

تو نمی دانی،

                 شمع مـژگان تو روشنگر این تنهائیست . . . .

 

من تو را در شَـکم!!!

که در این روشنی و رقاصی

                  تو به روشنی من نزدیکی یا به رقاصی عشق؟!


من تو را می فهمم و تو را در شکم ...

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


بلندی یلدا از ابروی توست

تیغ جدایی را نکش بر این بلندی٬

که دل غم زده ام در انتهایش گره خورده...

 

شیرینی هندوانه ی لب هایت را از من و یلدا دریغ نکن.


چون بی تابیه خورشید برای دیدن صبح دوستت دارم...


>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

تو از کهکشانِ سیاه چاله ی ذهن من آمده ای

تو از گرمای خورشید ِ شومینه ی قلب من آمده ای

تو از ماورای راهِ شیری عشق ِ من ٬ با هزاران "حرف سنگ"

برای مفهوم کردن آسمانِ احساسم آمده ای

 

و من در زمین ِ " تـو " مانده ام و سراسر درگیر فهم این مفهومم.

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


فاحشه ای را لیزینگ کردم برای سودی که از تخلیه شهوتم بهم می رسید . . .


 

 


چه می شه کرد ؟؟؟

 



تو می دونی؟

 

 

 



- با معصومیت از دست رفته ای که کنار خیابان باقیماندشو هم حراج می کنه؟

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


سال ۸۱ يه همچين روزي . . .


پدر بزرگ رفت...


شايد خدا از اينهمه خوبي فرزند خسته بود


شايد عصايش از ياري اش خسته بود


شايد پدرم از گفتن بابا خسته بود


شايد کودکي اش از بزرگي خسته بود


شايد جا نمازش از شنيدن خسته بود


شايد فرشته اي تو آسمون از انتظار خسته بود


رفت و همه ي اين ها نمي دونستن


يکي عاشق خنده هاش بود

 


که اونم ديگه از خنديدن خسته بود.


>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

 

در را که شاهد ماجراست ببند ...

دستانت را گشوده ای به رویم

من ماندم و نگاهت ..... گرمای دستانت ٬

من ماندم و لطافت آغوشت.

چه حسی است میان من و تو در اینجا

در این لحظه

در این آغوش

که هرچه بیشتر میفهمم

کمتر حس می کنم . . .

چاره ای نیست

اشتباه نکن ٬ واقعا چاره ای نیست جز این

این همه عشق

این همه نـــور

شکوه یک مراسم روحانی را دارد

که همانجا دعایت اجابت می شود .

با بوسه سجده می کنیم

با عشق بازی به معراج زندگی می رویم

 

دستانم را می فشاری

دستانت را می بوسم

چشمانم را غرق خود می کنی

چشمانت را جلیقه نجات می کنی .

 

گرمای لبت را به رُخ لبم می کشی !

 

کلاغها سمفونی راه انداختند

مورچه ی دانه کش تماشاچی شده

باد و پنجره تقلید ما را می کنند

تلفن اتاق خودزنی کرده

ماه تلسکوپ خریده

درخت ِ پیر از گوشه ی پنجره می بیند و می رقصد

پشه ها عکاس شدند

چه اپرایی اجرا می کند این فـنر تخت

آینه هِـن هِـن می کند !

ستاره ها پژواک ِ تصویر مارا کشیده اند

ماه گزارشگر شده برای خورشید

خورشید هم منتظر نتیجه مانده

خیال صبح شدن ندارد .

چه شوری است این جا که هرچه بیشتر پیش می رویم

بیشتر اوج می گـیریـم

اوه !!!

فردا که داستان من و تو به گوش پدر برسد

با این لذت ِ شرمنده شده

چه کنم ؟؟

آه .........!

کاش پدر می دانست که اولین گناه شیرین است

کاش می دانست در یک شب

من و تو

چگونه

جاذبه ی نیوتن را رَد کردیم ...

کاش میدانست پدر

کاش.....

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

داشتم عشقت رو " کمبود "

شایدم ٬ عشقت برام " کـم بود " !!

 

عقل بی منطق گفت:

                              فرقش چیه؟

گفتم:

         فرقش به اینه که در اوج این بود و نبود . . . .

برق ِ چشمات

سیم کشی شده بود تو خونه ی من

ولی نورش مال ِ رهگذره کوچه بود .

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

برگی دیگر بر خاک تنهائیم افتاده

و من افتاده تر از نفس

دنباله خاک ِ بر باد رفته ام هستم . . .

 

آبان ماهی است که با من شروع میشود

و تا ابد با تنهائیم مرا به پایان می برد .

 

 

اول آبان رسیده

تولدم مبارک.

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

در رمضان ِ عـشقمان

روزه ی محبت گـرفتی برایم

و من در پی مـلکوت چشمانت

افطارم را با عشقت باز می کردم...

 

چـشمانت را وقف کدام یتیم بی پـدر کردی

که ثـوابش از روزه ی من بیشتر بود ؟

 

آه ، هم از کثیفی تو بوی گـند می دهد ...

ولی من چه ساده

نماز فطر ِ جدایی را برایت خواندم ، تا بدانی

 

کفاره ی گناه خودخواسته بهتر از ثـواب اجباریست...

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

پـشت بام دلم را

با رفـتنت

قیرگونی کردی٬

عجب لطفی کردی!

دیگر هیچ قـطره ی غریبه ای

چکه چکه

وارد دلم نمی شود ...

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  |