چـه بی نـیازم امـروز
کـه تـورا در ضـربـان ِ نـفـسم می شنـوم
منـطق ِ عشـق تــورا
بـا هـوس ِ طعـم لبــت نـشنـاسم
کـه تـو از منـطق هـر چـیـز
اثـبـات تـری.
عـشق بـا آنهـمه تـشویـش و چـرا٬
پــیش ایـن منطـق مـن وامـانـده
کـه چـگـونه قهـر تـو هـم٬
قـلب مـرا خنـدانـده!
مـن نـگـویـم وَ تـو هـرگـز نـرسی
به همیـن حرف کـه زیـر لـب مـن جـامانـده...
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
گـاه می اندیشم
کـه پـس ِ این پـرده ی رنگـین و سیاه زنـدگی٬
چـه کسی مـنتـظر آمـدنم می مـاند
چـه کـسی تـرانه ی قـلب مـرا
بـا صـدای نفـسش می خـوانـد؟!...
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
بوی بهار می دهد دستانت
که چنین فـصل مرا نـو کرده
تـو بمان در پـس ِ این تـازگی و حس غریب
ورنه این دل به همان سردی دِی خـو کرده
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
با پایه های دست تو استوارم
با دست خط ِ چشمانت ماندگارم
به دریای طوفان زده ی عمرم
تو کشتی باش و من بادبانم
۸۷.۷.۴
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
تو معنا کن به قلبت دست من را
که این دست می کشد قلب و تنت را
تو با برق ِ نگاهی زندگی بخش
بنا کن سرنوشت ِ مرده ام را
بیا دستی بکش ٬ تازگی کن
خشکیده این تن سبزی ام را
تو از معراج من بی اطلاعی
بدان معبود توئی ٬ پیغمبرم را
من از مستی ِ رندان خود شرابم
بنوش جام غم تنهاییم را
تو باشی من به من ایمان پذیرم
بمان و استجابت کن دعا را
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
تو از تقدیر من آگاه بودی
برای قلب من صد دام بودی
امتداد چشم تو صد نام جعلی
چقدر در خاطرم بد نام بودی
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
عشق تو رمضانی است که
طاقت را معنا می کند ...
سحر را با سرشاریِ چشمانت آغاز
و با نماز شکر تو افطار می کنم
چه زجری می دهد این تحمل ِ ساعاتِ نبودنت
اما
طعمش را
اذانِ لبهایت شیرین می کند...
بخوان٬ بخوان
که صدایت طنین ِ هرچه خوبی است
بخوان
که برای شنیدنت تشنه ام
که برای دیدنت گرسنه ام
گاهی برای شنیدنت
برای چشیدنت
کفاره را به جان ِ لحظه هایم می خرم
و تو
چه ملکوتی
دستانت را برای بخشش گناهانم
به رویم باز می کنی
تا در آغوشت
هرچه کرده و نکرده ام را توبه کنم ...
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
پـژواک قـلبم را در چـشمانت می شنوم ...
نم نم ، آفتابی می شوی و گرمای تـنت را خیس ِ احساسم می کنی.
نوشته های عاشقانه ام را بادبادک می کنم برای ِ هوای ابری دلت٬
تا باران ِ غم سُستـَت نکند
تا بـالای بـام ،
هـوس ،
لُخـتـت نـکند ...
ای غـم مارا با تـو کاری نـیست
تـورا چه کاری است با ما؟!
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
چشم به راه مانده تر از تو ندیده ام
که همیشه منـتـظری
دست از سر نـگـاهت بــِکـِش
که دستـانـت ٬ نـگـاهـت را فـاحـشه کرده اند.
تا کـجای راه منـتـظری بـرای خـیـانـت؟
کمی هم عـاشقی را مـزه مـزه کـُن
نمک گـیر کـه می دانم نـمی شوی
لااقـل شاید لحـظه ای دلپـیـچه ی عـشق
فـکر خـیـانـت را از نـگـاهـت پـاک کند ...
شاید لحظه ای
هـوس را خاک کند
دستـان ِ کـثـیـفت را
مســـــیـحا کـند ....
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
پـابـرهـنه هـای سرگـردان ِ سیـنـه ام
کـاسه هـایشان پُـرند از هـوای تـو ...
بـوی دستـانت بـپـیـچـد کـافیست
کافـیست بـرای ایـن دل ِ گـرسنه صـفـت
×
فاصلـه ات دور است
امـا
قـلب تـو مـجـبور است
که تـحـمل بکند
نـزدیکـی ِ قـلب مرا
کـه نـوازش بـکـند ٬ تـرس مـرا
دوری ات مسئله نـیـست
تو بـمـان و مَـگـذار ٬
مـن و ایـن وسـوسه ی عـشق تـرا ...
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

امروز ٬ زمان بر ضربان ِ دل ِ من تنظیم است ...
چون تورا می بینم
دیروز ٬ جهان بر سر ِ احساس ِ دلم درگیر است ...
چون تورا نشنیدم
فردا ٬ آسمان به بودنمان خوش بین است ...
چون تورا
از باغ جهان می چینم.
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
حرف سرخی است رفتن
که با ماندن سبز
با بوسه آبی
و با تــــــو رنگین کمان می شود ....
حرف سرخی است رفتن
حرفش را نزن ...
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
تـو
مـن
پـرواز ٬ به کجا؟!
خـانه
اینجا
زمان ٬ به کجا؟!
لـحظه
مـاندن
بـودن ٬ تا کجا؟!
فـردا
دوری
بی من
رفتن ٬ به کجا؟!
بی تو ٬ خانه ٬ لحظه ای به فردا نمی رسد
من با تو ٬ اینجا خواهم ماند ٬ حتی در این دوری بی من
پرواز کردیم بی زمان ٬ در بودن ِ با هم
تا رفتن بی من ...
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
فاصله را معنا کن
با کتابی که زبانش آمدن است ...
دست بر دیوار سیمانی بکش
لمس قلب من به همین آسانی است ...
بیراهه ای که به کوچه ی عشق می رسید اشتباه نبود
راه را اشتباه آمده بودم
پشیمان نیستم!
راهنما شده ام ....
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
تاریخ تمدن عشق از گوشه ی چشم تو آغاز شد
که در میان کوه های حسادت
چه فرهادهایی
تیشه را بر ریشه زدند ...
و خنده چه ساده
نقابی شد برای خسرو
تا نبیند نقش جاودانگی را بر قلب شیرین ...
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
کهربای چـشمانت
نگین کدام انگـشتر شد
که به دستان من گـشاد بود؟
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
حادثـه ی دوری تو
خسارت تـنهایی می زند . . .
فاصله ات را حفـظ کـن تا
جدایی پُـرش نکند...
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
دریا عـاشق ساحـل ِ
دریا دیـوونه ی ساحـل ِ
دریا پـریشان ِ رسیـدن به ساحـل ِ
اما
دل دریا پُـره ...
پـُره از سنگای ساحـل
دل دریا پـره . . .!
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
من تورا می فهمم
تو صدای ِ تـپش نـبض زمین
در جـاذبه ی قـلب منی
چشم تو شیشه ی تنهایی را
با نگـاهی چه آسان می شکند . . .
من تورا می فهمم
تو همه درک من از بازی رقـاصانی
که به رقـاصی خود شک دارند،
و من از تاریکی این رقـاصی
به دل ِ فاصله ها می پـیـچم!
تو نمی دانی،
شمع مـژگان تو روشنگر این تنهائیست . . . .
من تو را در شَـکم!!!
که در این روشنی و رقاصی
تو به روشنی من نزدیکی یا به رقاصی
عشق؟!
من تو را می فهمم و تو را در شکم ...
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
بلندی یلدا از ابروی توست
تیغ جدایی را نکش بر این بلندی٬
که دل غم زده ام در انتهایش گره خورده...
شیرینی هندوانه ی لب هایت را از من و یلدا دریغ نکن.
چون بی تابیه خورشید برای دیدن صبح دوستت دارم...
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|