*سیدنی جی هریس*
*سیدنی جی هریس*
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
امروز به تو نگريستم و پيش از اين هرگز تا اين حد احساس غرور نكرده بودم.تو را ديدم در حالي كه به روياهايت مي انديشيدي و با صداي بلند آنها را به زبان ميآوردي و دلم ميخواست كاري كنم كه روياهايت به حقيقت بپيوندد.شايد بدين ترتيب مجبور نبودي منتظر من بماني.زيرا كاري نيست كه من برايت انجام ندهم ،تنها اگر ميتوانستم.
اگر ميتوانستم ،اطمينان حاصل ميكردم كه هرگز طعم شكست را نمي چشي ،اما آنگاه از همواره پيروز شدن چه مي آموختي ؟
اگر ميتوانستم، هنگام زمين خوردن دستت را مي گرفتم ،اما آنگاه هرگز نيروي دوباره برخاستن را نمي شناختي.
اگر ميتوانستم ،تو را مستقيما به مقصد زندگيت مي بردم اما آنگاه هرگز وحشت گم شدن در راه را نمي شناختي.
اگر ميتوانستم،عشقي كه آرزوي آنرا داري ،عشق زندگيت را، برايت مي يافتم اماآنگاه هرگز نمي فهميدي كه لذت عشق واقعي در مسيري است كه در طي آن ،عشق را مي يابي.
اگر مي توانستم تمام روز هاي تو را آفتابي مي كردم،اما آنگاه هرگز پاكي باران را نمي شناختي.
اگر ميتوانستم ،تو را با گنجينه هاي دنيايي كه در آن زندگي مي كني احاطه مي كردم ،اما آنگاه هرگز به ارزش گنجينه هاي درون خود پي نمي بردي.
اگر ميتوانستم خوشبختي را در دستانت مي گذاشتم اما آنگاه هرگز ياد نمي گرفتي كه رشد واقعي از تلاش براي دست يافتن به چيز هايي مي آيد كه در دسترس تو نيست.
اگر ميتوانستم و ميتوانم،تو را تا پايان عمر و تا ابد دوست خواهم داشت.
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند..
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي پاكي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زخهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردان با جان انسان ميكنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي ب ا اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است
فریدون مشیری
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
باز می آیی از آیینه و عشق
به تماشایی از آیینه و عشق
محو چشمان تو هستم ، هر شب ،
محو دنیایی از آیینه و عشق
می بری غربت امروز مرا
سمت فردایی از آیینه و عشق
به نفسهات سپردم خود را
به مسیحایی از آیینه و عشق
پیش چشمت ز عطش جان دادم
پیش دریایی از آیینه وعشق
من و تو، خاطرهایی غمگین
با غزلهایی از آیینه وعشق
با تشکر از صدای عشق
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
و اگه یک روز غمگین شدی آروم گریه کن تا شادی ناامید نشه.
.چارلی چاپلین.
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
بوسه های تو
گنجشکان پرگوی باغند
وتنت رازی است جاودانه
که در خلوتی عظیم
با منش در میان میگذارد
تن تو آهنگی است
و تن من کلمه ئی است که در آن می نشیند
تا نغمه ای در وجود آید:
سرودی که تداوم را می تپد
در نگاهت همه مهربانی است
قاصدی که زندگی را خبر میدهد
و در سکوتت همه صداها
فریادی که بودن را تجربه میکند.
احمد شاملو
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
همیشه برای دوباره زندگی کردن وقت هست فقط باید خودت بخوای که از بقیه عمرت درست استفاده کنی.
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
که شرایط زندگی ممکن است بر آنچه که هستم تاثیرگذاشته باشد اما برای آنچه که میخواهم بشوم خود مسئولم.
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|