تبليغاتX
انسان چیزی جز گفته هایش نیست

کافر در کليسا را باز کرد و وارد کليسا شد. قدم‌هايش را محکم و آهسته برمي‌داشت. "راهبه مثل هميشه در سجده بود". وقتي بالاي سر راهبه رسيد به آرامي به شانه‌اش زد، و همانطور که دو زانو نشستن راهبه را تماشا مي‌کرد، روي صندلي سمت چپي که ارتفاعش کمي از صندلي سمت راستي بالاتر بود نشست . . . راهبه که دو زانو بين دو صندلي نشسته بود، چشمان خيسش را به سمت صندلي چپي چرخاند. . .

 . . . "باز هم که آبغوره گرفتي . . . چي شده؟ نکنه اومدي اينجا تا به خاطر اين که از يه بدبختي ديگه نجاتت داده ازش تشکر کني. خودت بهم گفتي که زورش از همه‌ي ما بيشتره . . . همون که تو اسمش رو گذاشتي خدا رو ميگم. انگار يادت رفته که خودش اون بدبختي رو برات درست کرده بود . . . مگه تو نگفتي همه چيز تحت سلطه‌ي اونه؟ . . . راستي! جديدا راه درمان افسردگي رو پيدا کردن. . . براي امثال تو که راه به راه آبغوره ميگيرن خبر خوبيه. مگه نه؟" قهقهه‌ي خنده‌اش فضاي کليسا را پر کرد.

همانطور که روي صندلي نشسته بود، سرش را آرام به راهبه نزديک کرد و با انگشتانش شروع کرد به شمردن: "مي‌دوني فرق من و تو چيه؟ يک،تو به من ميگي کافر، ولي من به تو نميگم مؤمن. دو، تو انسانها رو مجبور ميکني تا يک عقيده داشته باشند، ولي من انسانها رو آزاد ميذارم تا هر عقيده‌اي که دوست دارند داشته باشند. سه، همه‌ي اين سؤالات و اشکالاتي که من مطرح مي‌کنم، توي ذهن تو هم هست ولي تو مي‌ترسي مطرحشون کني . . . از اين مي‌ترسي که با مطرح کردنشون همه‌ي دنيايي که ساختي فرو بريزه. چهار، من اصلا ادعا نمي‌کنم که موجود مختاريم، چون نه اومدنم به اين دنيا دست خودمه، نه رفتنم، و نه خيلي از اتفاقهاي مهم زندگيم، ولي تو ادعا مي‌کني که انسان مختاري هستي در حالي که هميشه داري گريه مي‌کني. پنج، تو توي اين دنيا بدبختي، چون هميشه گريه مي‌کني، ولي من خوشبختم، چون هميشه مي‌خندم . . . " قهقهه‌ي خنده‌اش فضاي کليسا را پر کرد.

" . . . مي‌دوني خدا داره با ما چيکار مي‌کنه؟ از ما استفاده مي‌کنه تا هم مهربونيش رو توجيه کنه و هم زورش رو به همه نشون بده. سرمون رو فرو مي‌کنه توي آب و همون لحظه‌اي که داريم خفه مي‌شيم سرمون رو مياره بيرون، اونوقت تو به خاطر اين که نجاتت داده ازش تشکر مي‌کني، ولي من به هيچ وجه اين کار رو نمي‌کنم. چون ميدونم باز هم اين کار رو تکرار ميکنه . . . همه‌ي موقعيت‌هاي عذاب آور رو اون برامون درست مي‌کنه، در صورتي که اون زورش خيلي زياده و مي‌تونه مهربونيش رو جور ديگه‌اي هم نشون بده. مگه نه؟" قهقهه‌ي خنده‌اش فضاي کليسا را پر کرد.

راهبه به آرامي بلند شد و روي صندلي سمت راستي نشست. "به فرض همه‌ي اين حرف‌هايي که زدي درست . . . اما اگه همين خدايي که ميگي زورش زياده، من و تو رو توي يه بازي انداخته باشه که اگه ازش تشکر کنيم اون دنيا بهمون پاداش ميده، واگه ازش تشکر نکنيم اون دنيا عذابمون مي‌کنه، اونوقت چي؟ . . . فکر کنم تو به اندازه‌ي يک دنيا که بي‌نهايت طول مي‌کشه بازنده باشي. مگه نه؟" لبخند نرمي روي لبان راهبه نقش بست. کافر در حالي که صورتش سرخ شده بود با عصبانيت از روي صندلي بلند شد و به سمت در خروجي حرکت کرد. اما قبل از اين که از کليسا خارج شود، برگشت و فرياد زد: "پس داره بازيمون ميده!" . . . ما هم نفهميديم که آيا لبخند از روي لبان راهبه محو شد يا نه؟ . . .

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

گوشه‌ي اتاق نشسته بود. نزديک به يک ماه مي‌شد که روزهايش به همين منوال مي‌گذشت. همه‌ي آينه‌هاي خانه را هم برگردانده بود. تلاطم افکارش، تمام وجودش را مي‌سوزاند. و در کلنجار با خود که بالاخره "وضع الانش بهتر است يا وضع يک ماه پيشش". مرور خاطراتش افساري بودند که بر گردنش سنگيني مي‌کردند. دوباره خاطرات قبل از عمل را مرور کرد. زماني که بين دوستانش بازي مي‌کرد و شاد بود. زماني که در لحظات غرق مي‌شد و از غرق شدن لذت مي‌برد. و شايد آن لحظات، تنها لحظاتي بودند که از ته دل مي‌خنديد. ياد گذشته‌ها التهاب وجودش را فزوني مي‌بخشيد. زماني را به ياد مياورد که وقتي يکي از دوستانش مي‌گفت: "خوشگل‌ترين دختر کيست؟" همه‌ي دوستانش، اسم او را صدا مي‌زدند. و اکنون ديگر مي‌دانست که اينها دروغي بيش نبودند . . . آن هم دروغي بزرگ . . . !

هنوز گوشه‌ي اتاق نشسته بود، و بغضي که هر لحظه مي‌رفت به انفجاري تبديل شود گلويش را مي‌فشرد. ترس از آينه‌ها، در لرزش دستانش پيدا بود. و به اين فکر مي‌کرد که چرا هيچ‌وقت، هيچ کس درباره‌ي آن حادثه با او صحبت نکرد. حادثه‌اي که نصف صورتش را در کودکي سوزاند . . . و صورت سوخته‌اي که از بچگي با او همراه بود . . . و در کلنجار با خود که اين آرزو را بکند يا نه؟، که :"اي کاش هيچ‌وقت چشمانم را عمل نمي‌کردم و براي هميشه نابينا مي‌ماندم!"

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

صداي ترمز ماشين چرتشو پاره کرد .
سرشو با زحمت آورد بالا و از پشت پلکاي نيمه بازش به ماشين بنز سفيدي که جلوش , کنار خيابون پارک کرده بود نگاه کرد .
طوري به ماشين نگاه مي کرد که انگار مي خواد هيچ جاي اونو نديده نذاره .
يهو نگاش افتاد به راننده .
يه زن بود .

 

بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


تعريف معرفت در کتاب ها نيست
قلبت را بخوان
حجاب چشم در نگاه نيست
نگاه کن
دستت را بسپار به دستان لطيف باد
و سپيدار بلند دشت را از بالا تماشا کن
در سقوط باران شناور باش
تا زمين را باور کني
آنگاه درد رسيدن در هبوط قهوه اي خاک
ترا به آرامش ميرساند

                                                                 ..نوشین عقیقی..

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


 

گل هاي سرخ به اين زيبايي مي شکفند،چرا که سعي ندارند به شکل نيلوفر هاي آبي در آيند و نيلوفرهاي آبي به اين زيبايي شکفته مي شوند،چرا که درباره ي ديگر گل ها افسانه اي به گوششان نخورده است.همه چيز در طبيعت اين چنين زيبا در تطابق با يکديگر پيش مي روند؛چرا که هيچ کس سعي ندارد با کسي رقابت کند،کسي سعي ندارد به لباس ديگري در آيد.فقط اين نکته را درياب!فقط خودت باش و اين را آويزه ي گوش کن که هر کاري هم که بکني نمي تواني چيز ديگري باشي؛همه ي تلاش ها بيهوده است  تو بايد فقط خودت باشي.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


قانون تو تنهايي من است
و تنهايي من قانون عشق
و عشق ارمغان دلدادگيست
و اين سرنوشت سادگيست !
* * *
چه قانون عجيبي
چه ارمغان نجيبي
و چه سرنوشت تلخ و غريبي
كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را
با دستهاي خود
راهي آسمان پر ستاره’ اميد كني
و خود در تنهايي و سكوت
با چشمهايي خيس از غرور
پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني
و خموش و بي صدا
به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا
دل خوش كني
و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري
و باز هم تو بماني و
يك عمر صبوري .......!

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

امشب اي ماه به درد دل من تسكيني
آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني
كاهش جان تو من دارم و من ميدانم
كه تو از دوري خورشيد چه ها ميبيني ...
همه در چشمه مهتاب غم از دل شويند
امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني
من مگر طالع خود در تو توانم ديدن
كه تو هم آينه ي بخت غبار آگيني ...
ني محزون مگر از تربت فرهاد دميد
كه كند شكوه ز هجران لب شيريني
تو چنين خانه كن و دلشكن اي باد خزان
گر خود انصاف كني مستحق نفريني
كي براين كلبه ي طوفان زده سرخواهي زد
اي پرستو كه پيام آور فرورديني
شهريارا اگر آيين محبت باشد
چه حياتي و چه دنياي بهشت آييني

                                                                شهریار

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که ميدانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.


خدايا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوست ندارم دوست داشته باشم .


خدايا سينه ام را چنان بگشاي که دردهاي تمام عالم را در آن جاي دهم ، حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.


خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که در حقم ظلم کرده اند را ببخشم.


خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال ، يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتن خالي کن.


خدايا ميدانم که نادانم ، به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.


بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.


خدايا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.


خداوندا شَکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.


خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.


خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي ميخوانمت پس دعايم را اجابت فرما.

آمین....

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

یا علی


ــ عبادت هفتاد جزء است و بالاترين و بزرگترين جزء آن کسب حلال است.
 
ــ عاجز ترين مردم كسي است كه از بدست آوردن دوست عاجز بماند و از او عاجزتر كسي است كه دوستان بدست آورده را از دست بدهد.
 
ــ حکمت را هر کجا که يافتي فراگير، زيرا حکمت گمشده هر مومن است.
 
ــ براي انسان عيب نيست كه حقش تاخير افتد، عيب آن است كه چيزي را كه حقش نيست بگيرد.
ــ زبان، حيوان درنده است، اگر رها شود مي گزد.
 
ــ كسي كه به تو گمان نيكي برد، گمانش را (عملاً) تصديق كن.
 
ــ قلب خود را از كينه ديگران پاك كن،‌ تا قلب آنها از كينه تو پاك شود.
 
ــ به خشم درآوردن و شرمنده ساختن دوست، مقدمه جدايي از اوست.
 
ــ کثرت سکوت موجب ابهت و بزرگي است و انصاف مايه فزوني دوستان است.
 
ــ چه بسيارند دانشمنداني كه جهلشان آنها را كشته در حالي كه علمشان با آنهاست، اما به حالشان سودي نمي دهد.
 
ــ هر چيز داراي سيماست ، سيماي دين شما نماز است .
 
ــ شخص صبور پيروزي را از دست نمي دهد و عاقبت به پيروزي مي رسد اگر چه زماني طولاني بر او بگذرد.
 
ــ كسي كه به نفس خود، خواسته نفس را عطا نكند به رشد خود رسيده است.
 
ــ چه بسيار خواهش هاي نفساني لحظه اي ، که اندوه طولاني و درازي را در پي دارد.
 
ــ به احترام پدر و معلمت از جاي برخيز هرچند فرمان روا باشي.
 
ــ دو نعمت است که ارزش آنها را نمي دانند مگر کسي که آنها را از دست داده باشد : جواني و تندرستي.
 
ــ با مردم چنان معاشرت کنيد که اگر فوت نموديد بر شما بگريند و اگر زنده مانديد به شما مهرباني ورزند.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

خدايا به خاطر اينکه تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم!
خدايا به خاطر اين که هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندکي از راه راست سست مي شود، تو با تلنگري به راهم مي آوري از تو سپاسگزارم!
خدايا، ممنونم که هر زمان که تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلايي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم که در برابر اراده بي انتهايت، هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد.
خدايا، از اينکه مي بينم بزرگي چون تو، همواره مرا زير نظر دارد و هرگز فراموشم نمي کند سخت به خود مي بالم. خدايا، با اينکه گناه کرده ام، ناسپاسي نموده ام، حتا گاهي از رحمت بيکرانت نااميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چيز و همه کس شده ام باز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و در نهايت بزرگواري، حمايتم کرده اي خدايا، شماره دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راههاي عجيب و خارق العاده ات در سخت ترين و غير ممکن ترين شرايط ياورم بوده اي، از حساب بيرون است.
تو خود نيک مي داني که بنده ات جز چيزهايي که تو به او بخشيده اي در چنته ندارد، پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي و به دست آوردن شادماني، عشق، آرامش و سعادت حقيقي ياري ام کني، چرا که بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم. خداي من، مي دانم که با اين همه، تو باز هم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه مواظبم هستي، زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افکند: "اگر آنان که از من روي برتافتند، مي دانستند که چقدر مشتاق ديدارشان هستم هر آينه از شوق جان مي سپردند."

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


پروردگار بزرگ ! اي بيدار در خوابهاي ما! اي آشکار در پنهان ما! اي خدا ! اي پروردگار!
 
هم اکنون که دست به بالا آورده ايم و از اعماق دل در کران کهکشانها بر وجود لايتناهيت دعا ميکنيم و با
 تمام کوچکي خود ، خداونديه بي پايانت را بانک مي زنيم بر ما اجابتي کن اين دعا را!
 
 
خداوندا در چنين شبهائي بيدارم و بر زبانم ذکر نامت و ذکر صاحب عدل دارم ، اي مطلق وحدت! بر وجودم
 چيز نا وجودي در عالم ناتواني در وصفت ، تو را صدا ميکند، اي آنکه از درون دل عذاب، آسايش و آرامش
 را متولد مي کني! اي آنکه و اي خدائي که بر من منت بندگي نهادي و اجازه سجده بر بارگاه ملکوتيت را مي
 دهي ! اي ناز نيازمندي چو من! اي زيباي ساکت من! اي حقيقت خلوت من! اي تفکر وجود من! اي قدرت
مطلق! اي صاحب بر امور من!
 
اي مالک شبهاي خسته من! اي مالک روح و جسم من! اي آنکه از هر که بگريزم بر خانه پر اميد تو پناه
 مي آورم!
 
اي حل هر مسئله! اي بيدار در شبهاي قدر! اي شنونده دعاهاي من ! اي آنکه بي پاسخ نگذاشته اي هر
 آنچه خواستم! اي آنکه هنوز هم معجزه مي کني! اي آنکه شرمسارم از آن چيزي که به من دادي و من نديدم
 و شکرت نکردم!
 
اي نگاهدارنده مسافران غريب عرفانت! اي موسيقي بي کلام عشق! اي رود زلال روح من! اي خداوند
شايسته خداوندي!
 
تو را به اين شبهاي عزيز ، تو را به زمزمه هاي عاشقانه من، تو را به نجواي عاشق با دل تنهايش، تو را
 به نام بزرگ مردي که در اين شبها نامش به خدا مي ماند و شفايش به بزرگان ديگرت، تو را به آن لحظه اي
 که مرا خلق کردي.
 
در من قرارده عشق علي را .

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


رهايي چنان زيباست كه تمامي پديده ها و مناظر اطرافت بسان زيباترين اثر هنري خلقت, نمايان ميشوند
رهايي چنان سبك است كه حتي وزن خود را بسان باري بر دوش حس نخواهي كرد,چه رسد به تعلقات و آرزوهاي الگو گرفته از يكديگر .
رهايي چنان لطيف است كه سايش مولكولهاي هوا را با پوست صورت خود, همچون هديه اي از طرف پروردگار مي ستائي.
رهايي چنان در لحظه حضور دارد كه مسئوليت تك تك لحظات عمر را بر عهده مي گيري.
رهايي چنان شاداب است كه بسان كودكي در مرغزاري وحشي.
رهايي چنان غريب است كه جز به تنهايي خود تكيه نتوان زد.
رهايي چنان عميق است كه حضور خود را تا دروني ترين لايه هاي وجودت حس مي كني.
رهايي چنان ايستاست كه قدرتمندترين نيروهاي منفي ياراي به لرزه درآوردن آنرا هم ندارند.
رهايي چنان خنثي است كه تمامي مصيبتها و موفقيتها را يكسان پاسخ مي گويي.
رهايي چنان رهاست كه خود را قلب و مركز هستي مي داني.
رهايي چنان صفاست كه سفره خود را براي تمامي خلايق مي گشايي.
رهايي چنان وفاست كه نيت خيرت را براي دشمن نيز مي فرستي
رهايي چنان فناست كه جز او را حس نخواهي كرد
رهايي چنان بقاست كه راز جاودانگي خود را در ابديت فاش مي كني.
رهايي چنان لقاست كه در خود وحدتي با ديگران دارد.
رهايي چنان كفاست كه بي نيازي خود را به حاكميت بر كائنات نمي بخشي.
رهايي چنان بلاست! كه فرقي در ميان هست و نيستش نيست.
رهايي چنان سخاست كه ميزاني براي خادمي درگه او نيست.
رهايي چنان عزيز است كه جز او پدري نيست
رهايي چنان دغل است كه مجنون را بر عاقل مي پسندي
رهايي چنان خالص است كه هم درون و هم برون يكجاست.
رهايي چنان فريب است كه فرقي در بود و نبود آن نيست.
رهايي چنان زلال است كه بسان تشنه اي بر جوي, حسرت سيراب شدن باقيست.
رهايي چنان فقير است كه جز روحي, نمانده هيچ باقي!
رهايي چنان فهيم است كه هيچ تنشي را بر تعادل برنمي گزيني.
رهايي چنان دور است كه مفهوم خود را تا بي نهايتش خواهي يافت.
رهايي چنان نزديك است كه گويي هيچگاه دور نبوده.
رهايي چنان سهيم است كه تمام كائنات را از آن خود مي داني.
رهايي چنان غايب است كه با او نيز تنها خواهي بود.
رهايي چنان عاشق است كه هستي را در تماميت خود دوست مي داري.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

رفتم و كنارش نشستم و به همان جايي كه او نگاه ميكرد نگاه كردم. بعد از ده دقيقه بلند شد و رفت. ده دقيقه ي بعد يكي ديگر آمد و كنار من نشست و به همان جايي كه من نگاه ميكردم نگاه كرد. بعد از ده دقيقه بلند شدم و راه افتادم كه بروم دستم را گرفت و گفت: من اشتباه تو رو تكرار نميكنم. دستش را فرو برد لاي موهاي پشت سرم و چنگشان زد. سرم را كشيد طرف صورتش و آرام زمزمه كرد:

 دوستت دارم بيشتر از ده دقيقه.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


چگونه بايد به اين قله به سرعت دست يافت؟ هميشه صعود کن و به آن فکر نکن

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


زندگي وابستگي متقابل است. هيچکس مستقل نيست. حتي براي لحظه‌اي نمي‌توانيم تنها زندگي کنيم. به حمايت تمام هستي نيازمنديم، هر آن دم است و بازدم. نه اين يک پيوند نيست، اين وابستگي متقابل محض است. تا مي‌توانيم از اسم‌ها حذر کنيم، اينکار در زبان امکان‌پذير نيست، ولي در عرصه زندگي مي‌توانيم، چون زندگي خود يک فعل است. زندگي يک اسم نيست، واقعاً "زندگي کردن" است و نه "زندگي". عشق نيست، عشق ورزيدن است. پيوند نيست، پيوند يافتن است. ترانه نيست، ترانه خواندن است. رقص نيست، رقصيدن است.

 

نظر نیست نظر دادن است...

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


بين پيروزي و شکست يک قدم بيشتر فاصله نيست و مردم از ترس شکست .شکست ميخورند.

                                                             (ناپلِِئون)

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

ميداني من عجيبم ...
 من حيوان نامي حساس ناطقي هستم که تکراري نيستم
 تمام احساس من سرد است و تاريک ،  اما به نور ايمان دارم
 نور تنها ايماني است در من که باورش دارم اما دوستش ندارم ... !

 

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

مزدورانه ترین روش در ضایع کردن یک آرمان آن است که از آن با دلایل سفسته آمیز عمدأ دفاع کنید.

 

                                                    (فردریش نیچه)

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

نشانه آزادی بدست آمده چیست؟

                                            دیگر از خود شرمسار نبودن.

                                                          (فردریش نیچه)

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

همون روز اول که مامانم منو زاييد رک و بي رو در واسي اينو درگوش دکتر گفتم .
گفتم : - اووونقه .. اوونقههههههه ( ترجمه = دکتر نيمه گمشدم کوش؟)
دکتر نامردي نکرد .
لنگامو گرفت و آويزونم کرد و براي اولين بار توي عمرم با کف دست محکم کوبيد روي باسنم .
دردم گرف .
براي اولين بار فهميدم براي پيدا کردن نيمه گمشدم بايد خيلي سختي ها و خيلي ضربه ها رو تحمل کنم .
.............

 

بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

به شكوه آنچه بازيچه نيست بينديش.
من خوب آگاهم كه زندگي،يكسر صحنه بازي ست؛
من خوب ميدانم.
اما بدان كه همه براي بازيهاي حقير آفريده نشده اند.
مرا به بازي ِكوچك ِشكست خوردگي مكشان!
به همه سوي خود بنگر و باز مي گويم كه مگذار زمان،پشيماني بيافريند.
به زندگي بينديش با ميدانگاهي پهناور و نامحدود.
به زندگي بينديش كه مي خواهد باز بازيگرانش را با دست خويش انتخاب كند.
به روزهاي اندوه باري بينديش كه تسليم شدگي را نفرين خواهي كرد.
و به روزهايي كه هزار نفرين،حتي لحظه يي را بر نميگرداند.
تو امروز بر فرازي ايستاده يي كه هزار راه را مي تواني ديد؛وديدگان تو به تو امان مي دهند كه راه ها را تا اعماقشان بپايي.
در آن لحظه هاي خطير كه سپر مي افكني و مي گذاري ديگران به جاي تو بينديشند،
در آن لحظه هايي كه تو ناتواني خويش را در برابر فريادهاي ديگران احساس مي كني،
در آن لحظه يي كه تو از فراز،پا در راهي مي گذاري كه آن سوي آن،اختتام ِتمام ِانديشه ها و رؤياهاست،
در تمام لحظه هايي كه تو ميداني،مي شناسي و مي خواهي شناخت،
به ياد داشته باش
كه روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمي گردند.
به زمانْ بينديش و شبيخون ظالمانه زمان.
صبح كه ماهي گيران با قايق هايشان به دريا مي رفتند به من سلام كردند و گفتند كه سلامشان را به تو كه هنوز خفته يي برسانم.
بيدار شو!‌
بيدار شو و سلام ساده ي ماهي گيران را بي جواب مگذار!
من لبريز از گفتنم نه از نوشتن.
بايد اينجا روبروي من بنشيني و گوش كني.
                                                      ديگر تكرار نخواهد شد

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

آنگاه که

ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني..

به خاطر بياور که زيبايي شهابها از شکستن قلب ستارگان است.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

اگه میدونستم چرا نظر نمیدید خیلی خوب  میشد...

یعنی در باره ی مطلبی که میخونید فکرتون هیچ عکس العملی نشون نمیده.

واقعا جالبه.

وقتی نظر نمیدید مثل این میمونه که برای یکی یه داستان تعریف کنی بعد طرف مقابل بگه :خوب حالا که چی.

پس لطف کنید نظرتونو بگید.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


آمدن حديث غريبي است
ماندن حديث غريبي است
عشق حديث غريبي است
سوختن حديث غريبي است
                                   و رفتن....
صدايم کردند، آمدم
و ماندم نا هجوم عشق را
                                در نحيفي دست هايم احساس کنم
ماندم
تا نگاه را به نوازش رنگي رويا بسپارم
و طعم گس خواهش را
در مذاق بي اشتهايي روز مرگي ها بچشم


ماندم
تا سوختن را که بوي فرياد ميداد
در تمامي سلولهاي منجمد اين پيکر خسته احساس کنم
و آنگاه ترانه خداحافظي
به رسم تکراري باران با ابر
و دوباره بارور شدن زمين
و روئيدن من و من هاي ديگر
روئيدن حديث غريبي است
                                   ميرويم

 

                                                (نوشین عقیقی)

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


گونه ي تر مرداب
                             مرثيه انزوا نيست
شوق لطيف دوست داشتن
                              شفافي باران است
پيام آوران آمدند تا بگويند  

                           دوست بداريم 
                                   وما بر دوست داشتن خط بطلان گناه کشيديم
هواي مرطوب دل
رايحه نرگس هاي وحشي را باور نکرد
و دل، سرگردان در کوير خالي تن
به دنبال خويش ميگشت
تا شقايق از راه رسيد
و ناباوري دشت
مبهوت باورها شد.

                                                   (نوشین عقیقی)

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست:

 وقتي به دنيا آمدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم وقتي جلو آفتاب ميرم باز هم سياهم وقتي ميترسم هم سياهم وقتي سردمه سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو آفتاب ميري قرمز ميشي وقتي ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز ميشي وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي وتو به من ميگي رنگين پوست!

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


ــ خداوند به روح تو پر و بالي داده است تا در آسمان بي کران عشق و آزادي پرواز کني . پس آيا تأسف آور نيست با دست هاي خود بال هايت را مي چيني و روح خويش را وامي داري تا مانند جانوري بر زمين بخزد؟

                                                          (جبران خلیل جبران)

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود  دم در مدرسه كه  منو به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم دارهفقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن وا ميكرد و منو .. 

كاش مادرم  يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر

سرش داد زدم  :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا

اون به آرامي جواب داد :اوه  خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر  ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده. اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من

اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا  ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم  .آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

بنابراين مال خودم رو دادم به تو

براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من  دنياي جديد رو بطور كامل ببينه 

با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

سلام به همه عزیزان.....

حاله همگی که خوبه ... خدارو شکر ...

من خیلی دوست دارم باهم حرف بزنیم نه این که من فقط بگم.

تو این روزا که کسی به فکرکسی نیست بعضی ها میگن بهتره به فکر خودمون باشیم.. این آدما اینقدر این کلمات رو به خودشون تلقین میکنن که انسان بودن خودشونم فراموش میکنن  و در مواقعی که میتونن خیلی راحت به کسی کمک کنن بدون این که چیزی ازشون کم بشه  دریغ میکنن.

امیدوارم شما از این دسته نباشین.

برنده هر امتیازی را که بتواند بدهد .. میدهد جز این که اصول بنیادی خود را فدا کند ..بازنده به خاطر هراس از دست دادن امتیاز به لجاجت خود ادامه میدهد و این در حالی است که اصول بنیادی اش رفته رفته از بین میرود.  ( سیدنی جی هریس )

هرچی که هستیم بیاییم برنده و بازنده خوبی باشیم  .

خوشحال میشم نظراتتون رو بشنوم...

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

ممکن است گرگ دندانهایش را از دست بدهد ولی طبیعتش رااز دست نمی دهد.

 

                                               *ضرب المثل ایتالیایی*

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

ــ خود را از عیب جوئی خلاص کنیم وبدانیم که وجودی دوست داشتنی در درون همه ی ماست ِ بیاموزیم که مسئولیت هر اتفاقی در زندگی مان را خود بر عهده بگیریم. این ما را از سرزنش کردن رها میکند.

ــ ذهن خود را از همه نا ممکن ها رها کنیم و به خود فرصت بدهیم تا به سبک خود با خدا ارتباط برقرار کنیم ِ تردیدهایمان را درباره ی آنچه معجزه میدانیم دوباره بررسی کنیم و ذهنی باز و بی قضاوت را جایگزین تردیدهایمان کنیم.

ــ شادمانی را وقتی برای خود میخواهیم از ما میگریزد و وقتی برای دیگران میخواهیم خودمان هم پیدایش میکنیم.

ــ موجودی به نام انسان ِ تقریباَ هیچ گاه در پی قدرت نمیرود  مگر آنکه خود را شایسته آن بداند.

ــ آسمان زیر پای شما خواهد بود اگر اندیشه های عقابی داشته باشید.

ــ هیچ چیز واقعاَ به پایان نمیرسد ِ مگر این که تو دست از تلاش برداری.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

دو چيز انتها ندارد.. حماقت انسانها و پهنه‌‌ي کهکشانها. که البته در مورد کهکشانها مطمئن نيستم!

 

                                                        **آلبرت انشتين**

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

پیش از هر سحر تاریک است..اما تا کنون نشده که آفتاب طلوع نکند...پس به سحر اعتماد کن.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

الماس ِ حاصل فشار بیش از حد است ِِِِِِِ فشار کمتر .. بلور و کمتر از آن زغال سنگ را پدید می آورد..اگر بازهم فشار کم شود حاصل چیزی جز سنگواره برگها و یا زنگار ساده نخواهد بود ِ فشار میتواند شما را به موجودی ارزشمند بدل کند.... موجودی شگفت انگیز کاملا زیبا و بسیار محکم.

                                                       

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

کسی که شهامت قبول خطر را نداشته باشد ِ در زندگی به مقصود نخواهد رسید.

                                                                                          **محمد علی کلی**

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

چاپلوسی یونجه ای دلنشین برای ابلهان دراز گوش است.

                                                                       **جاناتان سویفت**

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

هیچ چیز در دنیا بی مصرف نیست.. حتی ساعتی که از کار افتاده در شبانه روز دوبار زمان

دقیق را نشان میدهد.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  |