تبليغاتX
انسان چیزی جز گفته هایش نیست
سلام به همه شما عزیزانی که منو مورد لطف خودتون همیشه قرار دادین....

به خاطر رسیدن محرم من کمی دیرتر وب رو آپ میکنم

از همگی معذرت میخوام

منتظر نظرات زیباتون هستم.

موفق باشید.

                                                         هابیل

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

مرد از خيابان گذشت و وارد پارک شد. شروع کرد به شمردن نيمکت‌هاي پارک: يک، دو، سه، چهار، پنج . . . روبروي نيمکت پنجم ايستاد. به ساعتش نگاه کرد . . . يک ساعت زودتر از وقت مقرر آمده بود . . . هوا تاريک بود و نمي‌توانست کسي را در پارک ببيند. با خودش گفت: "عجب ساعتي قرار گذاشته! . . . پرنده توي پارک پر نمي‌زنه!" . . .

 . . . روي نيمکت پنجم کنار مردي که باراني بلندي پوشيده بود نشست. دستش را در کتش کرد و پاکت سيگار را بيرون آورد، يک نخ سيگار برداشت و گذاشت گوشه‌ي لبانش. با دست ديگرش جيب کتش را وارسي کرد تا فندکش را پيدا کند. اما مرد باراني پوش زودتر از او فندک خود را از باراني‌اش درآورد و سيگار را براي مرد روشن کرد. مرد با سيگاري که گوشه‌ي لبش گذاشته بود به سختي مي‌توانست صحبت کند:

- "خيلي ممنون! . . . فکر کنم فندکم توي اون يکي جيبم باشه . . . اما خوب شما لطف کردين و . . ." مرد باراني پوش حرفش را قطع کرد:

- "خواهش مي‌کنم . . . من اصولا آدم‌هاي سيگاري رو خيلي دوست دارم." مرد سيگار را از دهانش خارج کرد و با چشماني متعجب به مرد باراني پوش نگاه کرد:

- "واقعا؟ . . . خيلي جالبه! . . . اين اولين باريه که چنين حرفي رو مي‌شنوم . . . من خودم سيگار مي‌کشم اما از آدم‌هاي سيگاري خوشم نمياد . . . چون معتقدم وقتي نسبت به سيگار انقدر ضعيفن که نمي‌تونن ترکش کنن، حتما خيلي چيزهاي ديگه هم هست که نسبت بهش ضعف نشون مي‌دن."

- "اما من اينجوري فکر نمي‌کنم . . . به نظر من آدم‌هاي سيگاري براي مقابله با بقيه‌ي ضعف‌هاشون به سيگار پناه مي‌برن . . . هر وقت عصباني مي‌شن سيگار مي‌کشن . . . هر وقت ناراحت مي‌شن سيگار مي‌کشن . . . و اين جوري مي‌تونن در مقابل بقيه‌ي ضعف‌هاشون مقاومت کنن." مرد که از صحبت‌هاي مرد بارني پوش خسته شده بود سعي کرد موضوع صحبت را عوض کند:

- "فکر نمي‌کنيد در پوشيدن باراني اشتباه کرديد؟ . . . من ابري توي آسمون نمي‌بينم."

- "نه! . . . اشتباه نکردم . . . هر چيزي استفاده‌هاي مختلفي داره . . . يکي از استفاده‌هاي باراني جلوگيري از خيس شدنه . . ."

- "خب! . . . مي‌تونم استفاده‌ي ديگه‌ي اون رو هم بدونم!" مرد باراني پوش فندک را داخل باراني‌اش گذاشت و گفت:

- "با کسي قرار دارين؟"

- "آه! بله! . . . داشت يادم مي‌رفت . . . با دوستم قراردارم . . . دوست دوران دبيرستان. سال آخر دبيرستان بود. يک ماه بعد از آخرين امتحان به من زنگ زد و خواست که ۱۵ سال ديگه همديگر رو ببينيم، زمان و مکانش رو هم بهم گفت. طبق گفته‌ي ۱۵ سال پيش اون، بايد پنجاه دقيقه‌ي ديگه پيداش بشه . . . اين حرف، اون موقع براي من حرف خنده داري بود. فکرش رو بکنيد، براي ۱۵ سال بعد با يه نفر قرار بذاريد . . . من قرار و مدارهايي رو که يک ماه پيش گذاشتم فراموش مي‌کنم، چه برسه به ۱۵ سال پيش . . . بعد از اون تماس ديگه نديدمش . . . اون هم بهم زنگي نزد . . . تا اين که هفته‌ي پيش برام ايميل زد و قرارمون رو يادآوري کرد، نمي‌دونم چه جوري ايميل من رو پيدا کرده ولي برام جالب بود . . . من از کارهاي عجيب و غريب خوشم مياد . . . اين جور قرار و مدارها هم از همون کارهاي عجيب و غريبه که من خيلي بهشون علاقه مندم." مرد نتوانست جلوي خنده‌اش را بگيرد و با پوزخندي حرف خودش را قطع کرد. مرد باراني پوش با حالتي خشک و رسمي گفت:

- "چيز جالبي يادتون اومد؟"

- "اين بنده‌ي خدا رفيق ما، توي دوران دبيرستان آدم ضعيف الجثه‌اي بود . . . شما هم که خودتون خوب مي‌دونيد، جوونيه و شيطونياش . . . من و چند تاي ديگه از بچه‌ها هم يه کم سر به سرش مي‌ذاشتيم. بالاخره سرگرمي ما هم اون موقع همين کارها بود ديگه . . . الانم زودتر از موعد مقرر اومدم تا غافلگيرش کنم. اما هر کاري مي‌کنم نمي‌تونم قيافه‌اش رو به خاطر بيارم. فقط يه تصوير نامشخص از همون دوران توي ذهنم مونده . . . يادمه آخرين شوخيم با اون سر امتحان رياضي بود . . . آخرين امتحانمون رو مي‌گم . . . روز قبل از امتحان دفتر رياضي‌اش رو برداشتم، اونم روز امتحان با چشمهاي گريون اومد سر جلسه" مرد نتوانست جلوي خنده‌اش را بگيرد و با پوزخندي حرف خودش را قطع کرد. مرد باراني پوش دستش را داخل باراني‌اش کرد و اسلحه‌اش را بيرون کشيد. اسلحه را روي شقيقه‌ي مرد گذاشت و شليک کرد . . .

 . . . مرد باراني پوش بالاي سر جسد خوني ايستاده بود و فرياد مي‌زد: "من به خاطر اين کارت اون سال رفوزه شدم کثافت . . . !" مرد باراني پوش يقه‌ي باراني‌اش را صاف کرد و رفت.

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

تو آفتاب و تو بارون

 

تو روز و تو شب

 

درد یه گُله...

 

دردا گُلا هستن

 

که همیشه

 

           شکوفه

       

                       می کنن . . .

                                                              بوکوفسکی

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


ای من آیا تو میتوانی به خودت بگوئی : من بی نیازم؟


آیا می توانی خواهش درونت را برای * ما * شدن نشنیده بگیری، پس بیهوده تلاش نکن تا نیازت را به تفکر بی نیازی دل خوش کنی.


بوسه تلخ ترین لحظه را افسانه میکند….


افسانه ای که در کتاب دلت حک می شود که دیگر نتوانی حتی برای خودت انکارش کنی.


بوسه ات را نثار کسی کن که در انتظارش است نه نیازمندش ؛ چون او که به انتظار بوسه ی تو می نشیند بعد از بوسه ات باز منتظر می ماند تا بوسه ای دیگر را شکار کند ، ولی آن که نیاز دارد به بوسه ی تو آن هنگام که نیازش را ارضاء کردی دیگر هوای لبان گرم تو را نمی کند.


بوسه یعنی ؛ حسی که اولین شاعر در هنگام دیدن غروب داشت ….

                                                   آری بوسه یعنی عشق..


بوسه امضای عشق توست ، عشق بی بوسه معنائی ندارد، آیا می توانی خواهش قلبت را زنده به گور کنی؟


اگر این چنین کردی بدان آن بوسه هایی که در اعماق وجودت به خاک سپردی روزی سر بر می آورند از دل خاک و گریبان عشقت را می گیرند.
          


تاریخ:: 27/8/85               0:22 صبح

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

من یه صخره ام تو کنار من یه دریا، اولش فکر نمیکردم من ِ سنگ بتونم دل نرم تورو ببرم ولی نمیدونستم تو منتظر نمی شی، خودتو انقدر به جسم سخت من نوازش دادی تا دل سنگ من هم نرم شد .....گذشت.....

زمان گذشت ، تو نیمی از وجودم را با همان نوازش هایت به اعماق خود برده بودی و من شاد ازاین که در دل تو جا گرفته ام ..

آن هنگام که به اعماق وجودت رسیدم با هزاران وجود تهَ نشین شده ی مرده صخره های دیگر مواجه شدم ....

 

-آیا اینها هم ٬ همجنسان منند؟

آن موقع فهمیدم........!

آن نوازش ها سرگرمی همیشگی تو بوده اند و من به خیال لطافت دستان تو وجودم را به تو سپرده بودم.

اما دیگر دیر شده؛؛؛ زمان معلم بدیست چون بهت یاد نمیده، کمک میکنه که خودت یاد بگیری تا سوختن را با همه ی وجودت حس کنی ؛

روزی دوست داشتم ساحلی بودم تا نرمی تو بر تنم به رقص آید، اما کنون می خواهم همان صخره بمانم، تا آن لحظه که با بوسه های آتشینت به سراغم می آیی اجازه رقصیدن به تو ندهم، بوسه ات را همچون تیر به آسمان پرتاب کنم ، میدانم که بوسه ات به آسمان نمیرسد تا اورا اسیر خود کنی.

 

حال می فهمم چرا خورشید تو را میسوزاند و به قلب آسمان میبرد و آنجا ذات حقیقیت را بر تو قالب میکند تا باز همان قطره ی دل فریب شوی و باز تو را محکوم به سقوط میکند....

 

آری عمر باران در سقوط سپری میشود ...!

 


24/8/85         ساعت 23:34

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

کهنه فروش داد میزنه:

         چراغ شکسته میخریم.......

                        کفشهای پاره میخریم.......

                                 اسباب کهنه میخریم......

بی اختیار داد میزنم:

                                      کهنه فروش قلب شکسته هم میخری؟

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند که چطور مي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت . کک, فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند.

ککها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.اگر يک کک را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد . پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد . کک مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با کمي سر درد پايين مي آيد . دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد . اين کار مدتي تکرار مي شود . سر انجام در ظرف را بر مي داريم کک دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده .درست است که محدوديت فيزيکي رفع شده است ولي کک فکر مي کند اين محدوديت همچنان ادامه دارد.

فيلها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد . پاي فيلهاي سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند مي بندند . بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي کوتاه به نظر مي آيد که بايد بر عکس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بکشند ولي اين کار را نمي کنند علت اين است که آنها   در بچگي طنابهاي بلند را کشيده اند و سعي کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزي تسليم شده دست از اين کار کشيده اند. از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند

دکترادن رايل يک فيلم آموزشي در مورد محدوديتهاي تحميلي تهيه کرده است . نام اين فيلم (مي توانيد بر خود غلبه کنيد) است در اين فيلم يک نوع دلفين در تانک بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهي که غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانک ريخته مي شود . دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانک قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي. دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي کشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانک به حرکت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي کشد .

 

 ما دلفين نيستيم فيل و کک هم نيستيم ولي مي توانيم از اين آزمايشات درس بگيريم زيرا ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم که واقعي نيستند به ما مي گويند يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان کار را انجام داد و اين براي ما يک واقعيت مي شود محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحکمي .  آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست.

 

 

                        هابیل

  

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

زندگی چیست؟

                  نان..آزادی..فرهنگ..ایمان

                                                       و دوست داشتن.

         

                                                   دکتر علی شریعتی

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

آيا ميدانيد؟
پيش بيني ميشود در سال 2025 از هر سه نفر در جهان يك نفر با كمبود آب مواجه شود. در حال حاضر بيست و نه كشور با كمبود آب مواجه هستند كه با پيش بيني هاي انجام شده احتمالا" زندگي اين كشورها فلج خواهد شد. گفته مي شود در سالهاي آتي جنگهائي بر سر آب در جهان رخ خواهد داد
 
 
آيا ميدانستي مدت زماني كه لازم است تا تمام آب اقيانوسها يك دور در چرخه هيدرولوژيكي بچرخد سه هزار سال است؟
 
 
آيا ميدانستي که رابطه باد با ارتفاع يك رابطه نمائي با توان 0.15 ميباشد؟
 
 
آيا ميدانستي که به ازاي هر يك درصد افزايش نمك محلول در آب يك درصد از شدت تبخير كاسته مي شود؟
 
 
آيا ميدانستي که حداقل فشار هوا در ساعات چهارده و شانزده و حداكثر فشار هوا در ساعات ده و بيست و دو رخ مي دهد؟
 
 
آيا ميدانستي که بلند ترين كوه نمك در امتداد سواحل شمالي خليج مكزيك به طول هزار و صد و شصت كيلومتر قرار دارد كه بعضي از آنها هجده هزار متر از بستر باريكي بصورت گنبد بالا مي آيند
 
 
آيا ميدانستي وسيعترين تنگه دنيا «دويس» بين جزيره گروئنلند و جزيره بافين كانادا با پهناي سيصد و سي هشت كيلومتر واقع شده است؟
 
 
آيا ميدانستي که بزرگترين كوه يخ يكپارچه كه در قطب جنوب واقع است بيش از سي و يک هزار كيلومتر مربع است. بدين ترتيب اندازه آن از كشور بلژيك بزرگتر است
 
 
آيا ميدانستي که حجم درياي خزر حدود چهارصد هزار كيلومتر مكعب است؟
 
 
آيا ميدانستي در پنجاه ميليون سال آينده اقيانوس اطلس بويژه اطلس جنوبي و همچنين اقيانوس هند به بزرگ شدن ادامه خواهد داد و در عوض از وسعت اقيانوس آرام كاسته خواهد شد؟
 
 
آيا ميدانستي بالاترين مقادير بارش در دنيا صد و پنجاه سال پيش در چراپونچي به نه هزار و سيصد ميليمتر رسيد. اين ميزان بارش ماهانه، تقريبا" چهل برابر بارش سالانه ايران است
 
 
آيا ميدانستي يک نوع وزغ وجود دارد که در بدن خود سم كافي براي كشتن دوهزار و دويست انسان در اختيار دارد؟
 
 
آيا ميدانستي 350 هزار جور مختلف کفش دوزک در جهان وجود دارد؟
 
 
آيا ميدانستي مغز مردها ده درصد بزرگتر از زنها ميباشد. درضمن مردها چهار ميليارد سلول مغزي بيشتر از زنها دارند، بهتر است اين را متذکر شويم که دانشمندان مدعي هستند که بزرگي و تعداد بيشتر سلولهاي مغزي دليل بر هوش و استعداد بيشتر نيست
 
 
آيا ميدانستي در قديم ارزش نمک بيش از طلا بوده ، چرا که از نمک براي نگهداري غذا استفاده ميشده است
 
 
آيا ميدانستي داخل جمجمه انسان، سلولهاي عصبي يي براي احساس درد وجود ندارد و بدين خاطر عمل جراحي مغز، بدون بي هوشي يا بي حسي انجام ميگيرد
 
 
آيا ميدانستي طبق گفته پژوهشگران اگر انگشت انگشتر در مردها خيلي بلندتر از انگشت اشاره باشد نشانگر آن است که آن شخص بسيار عصبي است؟
 
 
آيا ميدانستي مراسم موميايي کردن در مصر باستان 70 روز به طول ميانجاميد؟
 
 
آيا ميدانستي صدايي بلندتر از زمانيکه سفينه ايي به فضا پرتاب ميشود در جهان وجود ندارد؟
 
 
آيا ميدانستي نخستين نشانه هاي حضور انسان در سرزمين ايران مربوط به دست افزارهاي دوره پارينه سنگي است که حدود صد هزار سال از ساخت آن ميگذرد
 
 
آيا ميدانستي وال براي شکار طعمه از صداي بسيار بلندي که دارد استفاده ميکند و بدين طريق آنها را فلج يا ميکشد؟
 
 
آيا ميدانستي که سريعترين قطار دنيا سرعتي معادل 581 کليومتر در ساعت دارد، اين نوع قطارها در ژاپن وجود دارند؟
 
 
آيا ميدانستي چشم انسان حدود صد و بيست و پنج ميليون سلول بينايي دارد؟
 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


    چند جمله نه چندان معروف از هدايت :

        ?. اون چيزايي که در انسان لطيف و مخفيه در اثر دوندگي زندگي و جار و جنجال و روشنايي  خفه ميشه و مي ميره.  فقط توي تاريکي و سکوته که به انسان جلوه ميکنه.

       ? . هر کس با قوه تصور خودش کسي را دوست دارد و اين از قوه  تصور خودش است که کيف مي برد.

      ?. همه از مرگ مي ترسند من از زندگي سمج خودم!

      ?. مرگ چه لغت بيمناک و شورانگيزي است. اگر مرگ نبود همه آرزويش را مي کردند. فريادهاي نا اميدي به آسمان بلند مي شد. به طبيعت نفرين مي فرستادند.

     ?. من فقط براي سايه خودم مينويسم که جلوي چراغ بديوار افتاده است . مي خواهم خودم را بهش معرفي کنم.

    ?. خاصيت هر نسلي اين است که آزمايش نسل گذشته را فراموش بکند.

    ?. اگر کسي تمدن مي خواهد بايد وحشيگري و بيشرفي ها را لو بدهد. هر کسي ادعايش مي شود بايد جلو بيفتد.

   ?. از زماني که همه روابطم را با ديگران بريده ام مي خواهم خودم را بهتر بشناسم.

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

 خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !

 

خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد.

 

 

هابیل

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

 هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاک ميسازد:

 

۱-سياست بدون شرف

 2- لذت بدون وجدان

 3- پول بدون کار

 4-شناخت بدون ارزشها

5- تجارت بدون اخلاق

 6- دانش بدون انسانيت

 7- عبادت بدون فداکاري

 

                                             گاندی

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

بعیدتَرین‌ رؤیاها هم‌ حقیقت‌ دارن‌ !
حتا اگه‌ تعریف‌ کردن‌ِ بعضیاشون‌ ،
سَرِ آدم‌ُ به‌ باد بده‌ !

رؤیای‌ بچه‌گی‌ِ پاسبون‌ِ سَرِ چهاراه‌
داشتن‌ِ یه‌ سوت‌ سوتک‌ بوده‌ ،
ناظم‌ِ دبستان‌ِ ما
دلش‌ می‌خواسته‌ هیتلر بشه‌ ،
و اون‌ زن‌ِ اون‌ کاره‌ی‌ خیابون‌ْ
شبا خواب‌ِ سوفیالورن‌ُ می‌دیده‌ !

بعضی‌ وقتا ،
فکر کردن‌ به‌ آفتاب‌
آدم‌ُ بیشتر از خودِ آفتاب‌ گرم‌ می‌کنه‌ !

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

دیروز و فردا با هم دست به یکی کرده بودند...

دیروز با خاطراتش مرا فریب داد و فردا با وعده هایش مرا خواب کرد

                            وقتی چشم گشودم امروز نیز گذشته بود.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


مسيح (ع) مي فرمايد:

شنيده ايد که مي گويند با دوستان خود دوست باش و با دشمنان خود دشمن ؟ اما من مي گويم که دشمنان خود را دوست بداريد و هر که شما را لعنت کند براي او دعاي برکت کنيد .

به آناني که به شما ناسزا مي گويند و شما را آزار مي دهند دعاي خير نماييد .

اگر فقط آناني راکه شما را دوست مي دارند محبت کنيد چه برتري بر مردمان پست داريد زيرا ايشان نيز چنين مي کنند .

اگر فقط بادوستان خود دوستي کنيد با کافران چه فرقي داريد زيرا اينان نيز چنين مي کنند .

پس شما کامل باشيد .

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

شکوه دنیوی همچون دایره ای است به سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگی آن افزوده میشود و در نهایت بزرگی هیچ می شود.

 

 

                                                                 شکسپیر

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت.

دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه، هرگز، همسري ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي. خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را. به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز.غرورت، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها! پسر نوح گفت:

 اما آن كه غرق مي شود، خدا را خالصانه تر صدا مي زند، تا آن كه بر كشتي سوار است. من خدايم را لابه‌لاي توفان يافتم، در دل مرگ و سهمگيني سيل.
دختر هابيل گفت:


ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي، هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم. خداي من چنان خطير است كه هيچ توفاني آن را از كفم نمي برد. دختر هابيل گفت: باري، تو سركشي كردي و گناهكاري. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد، شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت:‌ شايد. شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد، اما نام عصيان تو دليري نبود. دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه‌تر. مجال آزمون و خطا نيست. پسر نوح گفت:‌ به اين درخت نگاه كن. به شاخه‌هايش. پيش از آنكه دست هاي درخت به نور برسند. پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند. گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت...من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه آساني نيست. راه تو زيباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابيل!پسر نوح اين را گفت و رفت: دختر هابيل تا دور دست ها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد: آيا همسري اش را سزاوار بودم؟

 

هابیل..!

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

به پايان فكر نكن . انديشيدن به پايان هر چيز شيريني

 حضورش را تلخ ميكند.بگذار پايان توراغافلگيركند مثل

 آغازمثل دستگيره اي كه ميچرخد و نميداند به كدامين سوي.

رنج زاده عشق است وانسان نمادعشق عشق واقعي

 چيزي جز ايثار نيست ودوست داشتن پيونديست

باديگري براي رسيدن به نور.        

 هابیل

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

هيچ گاه نميتوان درجاده سرگرداني سبقت گرفت ، هيچ چيزي

 به بي صدايي زمان ازكنارانسان نميگذرد پس فرداي روشنت

 را امروزآغازكن ، كه امروزهمان فرداي روشنت است كه

 ديروز درانتظارش بودي.

 

                                              هابیل 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  |