
حکايت جالبيست
که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند.

حکايت جالبيست
که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند.
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

در گوشه ای نشـسته و گیـــــــتار میزند مردی که سرنوشت مرا جار میزند
گاهی در آن فضای پر از التهاب و دود گلبوسه اي عميق به سيگار ميزند
دستان پينه بسته اش انگار خسته اند اما فقط ز خاطـر او بر تــار مـیزند
هر وقت فکر مي کند آخر چرا سکوت؟ محکم سري به سينه ديوار مي زند
پايــان کار او غزلــي ناتمــام و بعد خود را به پاي قافيه ها دار مي زند
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر
شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او
كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني
از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و
اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و
داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:
>>حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي
داشته باشي.>>
پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: "خانم!
شما خدا هستيد؟"
زن جوان لبخندي زد و گفت: "نه پسرم. من فقط يكي از
بندگان او هستم."
پسرك گفت: "مطمئن بودم با او نسبتي داريد."
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

بارها گفتم دوستم داري ؟ گفت : آري
خاموش ماندم ولي آخر از پاي شکيب افتادم و گفتم راست بگو تو را خواهم بخشيد
آيا دل به ديگري بستي ؟ گفت : نه
فرياد زدم راستش را بگو تو را خواهم بخشيد و از گناهت هر چه که باشد خواهم گذشت.
عاقبت پيشم آمد و گفت : مرا ببخش ديگري را دوست دارم
گفتم حالا که تو سالها به من دروغ گفتي من هم به تو دروغ گفتم تو را نخواهم بخشيد
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

عشق ملاقات مرگ و زندگي است، ملاقاتي در نقطه اوج. فقط در صورت شناخت عشق است كه مي توان به تجربه اين ملاقات نايل آمد . در غير اينصورت به دنيا مي آيي، زندگي مي كني و مي ميري، ولي در حقيقت مهمترين تجربه زندگي را از دست داده اي. تجربه اي كه با هيچ چيز جايگزين نمي شود. تو تجربه حد فاصل مرگ و زندگي را از دست داده اي. تجربه اين حد فاصل، نقطه اوج و حد نهايي تجربيات آدمي است. براي اينكه به آن نقطه برسي بايستي چهار مرحله را هميشه به خاطر داشته باشي....
بقیه در ادامه مطلب...
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

زني هنگام بيرون آمدن از خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد.
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟
دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
دلم خوش بود که تقدیرم به دست تو گره خورده
کسی جز دست نا اهل دل ما را نیازرده
دلم خوش بود با عشقت غم دنیا حریفم نیست
شنیدم عاقبت گفتی که عاشق مثل من کم نیست
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

شيطان وجود دارد؟........ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند...
آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.
شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريکي هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"
استاد زياد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."
و آن شاگرد پاسخ داد: " شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريکي که در نبود نور مي آيد.
( ممکنه با خواندن این مطلب سئوالاتی براتون پیش بیاد یا کمی نوع دیدتون تغییر کنه در این صورت حتما سئوالاتتون رو مطرح کنید.)
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.
فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته.... شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت.....
خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان!
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
او كه محوتماشاي زندگيش بود ، نا گهان متوجه شد كه گاهي فقط جاي پاي يك نفر روي شنها ديده مي شود و آن هم وقت هايي است كه او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي مي كرده است.
بنابر اين با ناراحتي به خدا كه در كنارش راه مي رفت رو كرد و گفت: پروردگارا......
تو فرموده بودي كه اگر كسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد ، در تمام مسير زندگي كنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي كرد. پس چرا مرا در لحظاتي كه به تو سخت نياز داشتم ، تنها گذاشتي؟؟!!!
خداوند لبخندي زد و گفت: بنده ي عزيزم ، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشتم.
زمانهايي كه در رنج و سختي بودي ، من تو را روي دستانم بلند كردم تا به سلامت از موانع عبور كني.!!!
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
نگوقلبت زخمي شده
عيبي نداردخوب ميشود
قبلا هم اتفاق افتاده است
يکي ميرود و ديگري ميايد...
يکي ميميرد و يکي متولد ميشود....
اين نفس تغيير است عشق را بارها پيدا ميکني شده شبي به روز نرسد؟
اگه غمگيني مثل باران ببار .گريه براي دلهاي مکدرمرهم خوبي است،
اماهميشه که آسمان ابري نميماند! اشکها هم بالاخره تمام ميشوند
بگذارآفتاب اميد دوباره آسمان دلت را روشن کند
فکرکردن به برف درتابستان دلت راخنک مي کند...
برفها دانه دانه از آسمان پايين ميايند وروي بلندترين کوههاي عالم مي نشينند تارودها همواره پرآب باقي بمانند و زندگي ادامه پيداکند
تو به لحظه هاي زندگي چه هديه ميدهي؟
ما آدمها مثل ستاره هاي آسمان هرکدام به اندازه وسعمان مي درخشيم.
و يکي هم مثل ماه مي شود
هيچ کس جاي کسي را تنگ نکرده و جا براي تابيدن همه وجود دارد.
بيا به هم نگاه کنيم و با هم بدرخشيم.........!
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
دكتر علي شريعتي
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
دکمه هاي سياه براي غم ها و دکمه هاي سفيد براي شادي ها اما وقتی مي تونی آهنگ زيباِِ بسازی که دکمه هاي سفيد و سياه و با هم فشار بدی .
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
سلام به همه ...
بعد از 1ماه برگشتم.. ممنون از همه دوستانی که تو این مدت با پیغامها ی زیباشون شرمنده کردن.
امیدوارم این تاخیر منو بخشیده باشین.
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|