تبليغاتX
انسان چیزی جز گفته هایش نیست
آن لحظه که از نیاز انسان                        دارد نه کم از هوای حیوان

یک دانه ی گندم طلائی                          از تشت طلا گرانبها تر

در حادثه های ناگهانی                            سالم ز مریض مبتلا تر

آسوده نباش که بی نیازی                       یک آنه دگر پر از نیازی

آنجا که تو فرعون زمانی                          در تیررس باد خزانی

                                                         

                                              مسعود فردمنش

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


خواب ديدم خشايارشاه از فرط عصبانيت از فيلم سيصد زنده شده و دارد لشکر جمع مي‌کند تا به هاليوود حمله کند.

 چشمش افتاد به پوستر احمدي نژاد که شالي سياه و سپيد دور گردنش بود. دستش را مشت کرده دهانش باز و دندانها و زبانش هويدا بود.... عقب عقب رفت، با لکنت زبان پرسيد: آقاي شاسکول اين تصوير از آن کيست؟! گفتم اين حاکم امروز ماست. با دو دست چنان بر فرق کوبيد که نقش زمين شد. قبل از رحلت مجدد گفت: آبروي گذشته پيشکش؛ آبروي امروزتان را نجات دهيد!

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

پروراندن عشق وعلاقه در انسانها مثل نگهداري از گياهان است، اگر آب نباشد، اگر نور نباشد، اگر کسي نباشد تا برگهاي نورسيده و سبزت را نوازش کند خيلي زود خواهي پژمرد هر چقدر هم که سرسخت باشي، حتي اگر قادر باشي در خشک ترين و بي آب ترين مناطق رشد کني، اما وقتي نور نبيني زود خواهي مرد. و وقتي ريشه ات خشکيده باشد ديگر هيچ چيزي نمي تواند دوباره سرسبزت کند.
وقتي نور و آب و خاک مساعد نيست، علفهاي هرز تنفر به خوبي رشد مي کنند، خيلي سريع با کوچکترين بذري، با کوچکترين حرفي.
« تنفر» احساس هرزي است. وقتي بر دلت بنشيند تو را کوچک مي کند، ديدت را مي بندد، بي تفاوتت مي کند. گاهي تعجب مي کنم که بعضي آدمها چقدر آسان مي توانند کاري بکنند تا تو را نسبت به خودشان بي تفاوت و متنفر کنند.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

- باور چيست ؟ از کجا سرچشمه مي گيرد ؟ هر باور (( چيزي را حقيقي انگاشتن )) است. افراطي ترين صورت هيچ انگاري مي تواند اين ديدگاه باشد که همه باورها ؛ همهء (( چيزي را حقيقي انگاشتن )) ها لزوما" به خطا مي روند ؛ به اين علت ساده که هيچ دنياي واقعي در کار نيست . چنين است يک ظاهر دورنمايي که از درون ما سرچشمه گرفته است . ( نظر به اين که پيوسته به دنياي تنگ تر ؛ مختصر شده و ساده نياز داريم ). اين که تا چه حد بتوانيم ؛ بي آن که از پا در افتيم ؛ خصلت صرفا" نمودين را ؛ ضرورت دروغگويي را ؛ به خود بقبولانيم ؛ معيار و مقياس نيرومندي است. تا اين حد ؛ هيچ انگاري به عنوان انکار يک دنياي راستين ؛ انکار هستي ؛ ممکن است يک شيوهء خدايي انديشيدن باشد.

- اگر ما (( بي دل و جان )) هستيم ؛ دست کم نسبت به زندگي چنين نيستيم ؛ بلکه ؛ اکنون با همهء انواع (( تمنيات )) روبروييم . با خشمي ريشخند آميز در آنچه (( آرمانها )) مي ناميمشان ؛ در حال غور و تامل هستيم. ما خويش را خوار مي شماريم تنها از آن رو که لحظاتي وجود دارند که نمي توانيم آن انگيزش نامربوطي را که (( آرمانگرايي )) نام دارد ؛ مهار نماييم. تاثير نازپروردگي بيش از اندازه ؛ نيرومند تر از خشم فرد بي دل و جان است.

 - هيچ انگاري نشانگر يک مرحلهء انتقالي آسيب شناختي است ( آنچه آسيب شناختي است يک تعميم عظيم است ؛ اين استنباط است که ؛ به هيچ روي ؛ معنايي در کار نيست. ) ؛ خواه از اين رو که نيروهاي مولد هنوز به اندازهء کافي قوي نيستند ؛ يا اين که انحطاط هنوز درنگ و ترديد مي ورزد و راه چارهء خويش را از آستين به در نياورده است . پيش فرض اين فرضيه اين است که هيچ حقيقتي در کار نيست ؛ هيچ جوهر مطلق امور و اشياء و هيچ (( چيز در خود )) ( شي في نفسه ) در کار نيست. اين نيز صرفا" هيچ انگاري است – حتي افراطي ترين هيچ انگاري . او ارزش اشياء را دقيقا" به فقدان هر واقعيت مربوط به اين ارزشها نسبت مي دهد ؛ همچنين به اين امر نسبت مي دهد که اشياء صرفا" نشانه اي از نيرومندي نزد ارزش آفرينان ؛ و يک ساده سازي به خاطر زندگي ؛ هستند.

- ارزشها و تغييرات آنها به افزايش قدرت آناني که ارزشها را مقرر مي دارند ؛ مربوط مي شوند. ميزان ناباوري ؛ ( ميزان ) (( آزادي انديشهء )) مجاز بياني از افزايش قدرت است. هيچ انگاري آرماني است متعلق به بالاترين درجه ء قدرتمندي روح ؛ و سرشارترين زندگي – گاهي ويرانگر و گاهي ريشخند آميز.

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

بازي روزگار را نمي فهمم!

                              من تو را دوست  دارم.

                                                        تو ديگري را.....

                                                                      ديگري مرا.....

                 و همه ما تنهاييم.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که ميدانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.
خدايا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوست ندارم دوست داشته باشم .
خدايا سينه ام را چنان بگشاي که دردهاي تمام عالم را در آن جاي دهم ، حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.
خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که در حقم ظلم کرده اند را ببخشم.
خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال ، يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتن خالي کن.
خدايا ميدانم که نادانم ، به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.
بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.
خدايا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.
خداوندا شَکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.
خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.
خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي ميخوانمت پس دعايم را اجابت فرما.

فکر کنم از کلمه های تکراری ..عیدتون مبارک بهتر بود..

و در آخر .. خدایا آمین من را آمین به رحمتت بفرما... آمین

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  |