یک دانه ی گندم طلائی از تشت طلا گرانبها تر
در حادثه های ناگهانی سالم ز مریض مبتلا تر
آسوده نباش که بی نیازی یک آنه دگر پر از نیازی
آنجا که تو فرعون زمانی در تیررس باد خزانی
مسعود فردمنش
یک دانه ی گندم طلائی از تشت طلا گرانبها تر
در حادثه های ناگهانی سالم ز مریض مبتلا تر
آسوده نباش که بی نیازی یک آنه دگر پر از نیازی
آنجا که تو فرعون زمانی در تیررس باد خزانی
مسعود فردمنش
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
چشمش افتاد به پوستر احمدي نژاد که شالي سياه و سپيد دور گردنش بود. دستش را مشت کرده دهانش باز و دندانها و زبانش هويدا بود.... عقب عقب رفت، با لکنت زبان پرسيد: آقاي شاسکول اين تصوير از آن کيست؟! گفتم اين حاکم امروز ماست. با دو دست چنان بر فرق کوبيد که نقش زمين شد. قبل از رحلت مجدد گفت: آبروي گذشته پيشکش؛ آبروي امروزتان را نجات دهيد!
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

- باور چيست ؟ از کجا سرچشمه مي گيرد ؟ هر باور (( چيزي را حقيقي انگاشتن )) است. افراطي ترين صورت هيچ انگاري مي تواند اين ديدگاه باشد که همه باورها ؛ همهء (( چيزي را حقيقي انگاشتن )) ها لزوما" به خطا مي روند ؛ به اين علت ساده که هيچ دنياي واقعي در کار نيست . چنين است يک ظاهر دورنمايي که از درون ما سرچشمه گرفته است . ( نظر به اين که پيوسته به دنياي تنگ تر ؛ مختصر شده و ساده نياز داريم ). اين که تا چه حد بتوانيم ؛ بي آن که از پا در افتيم ؛ خصلت صرفا" نمودين را ؛ ضرورت دروغگويي را ؛ به خود بقبولانيم ؛ معيار و مقياس نيرومندي است. تا اين حد ؛ هيچ انگاري به عنوان انکار يک دنياي راستين ؛ انکار هستي ؛ ممکن است يک شيوهء خدايي انديشيدن باشد.
- اگر ما (( بي دل و جان )) هستيم ؛ دست کم نسبت به زندگي چنين نيستيم ؛ بلکه ؛ اکنون با همهء انواع (( تمنيات )) روبروييم . با خشمي ريشخند آميز در آنچه (( آرمانها )) مي ناميمشان ؛ در حال غور و تامل هستيم. ما خويش را خوار مي شماريم تنها از آن رو که لحظاتي وجود دارند که نمي توانيم آن انگيزش نامربوطي را که (( آرمانگرايي )) نام دارد ؛ مهار نماييم. تاثير نازپروردگي بيش از اندازه ؛ نيرومند تر از خشم فرد بي دل و جان است.
- هيچ انگاري نشانگر يک مرحلهء انتقالي آسيب شناختي است ( آنچه آسيب شناختي است يک تعميم عظيم است ؛ اين استنباط است که ؛ به هيچ روي ؛ معنايي در کار نيست. ) ؛ خواه از اين رو که نيروهاي مولد هنوز به اندازهء کافي قوي نيستند ؛ يا اين که انحطاط هنوز درنگ و ترديد مي ورزد و راه چارهء خويش را از آستين به در نياورده است . پيش فرض اين فرضيه اين است که هيچ حقيقتي در کار نيست ؛ هيچ جوهر مطلق امور و اشياء و هيچ (( چيز در خود )) ( شي في نفسه ) در کار نيست. اين نيز صرفا" هيچ انگاري است – حتي افراطي ترين هيچ انگاري . او ارزش اشياء را دقيقا" به فقدان هر واقعيت مربوط به اين ارزشها نسبت مي دهد ؛ همچنين به اين امر نسبت مي دهد که اشياء صرفا" نشانه اي از نيرومندي نزد ارزش آفرينان ؛ و يک ساده سازي به خاطر زندگي ؛ هستند.
- ارزشها و تغييرات آنها به افزايش قدرت آناني که ارزشها را مقرر مي دارند ؛ مربوط مي شوند. ميزان ناباوري ؛ ( ميزان ) (( آزادي انديشهء )) مجاز بياني از افزايش قدرت است. هيچ انگاري آرماني است متعلق به بالاترين درجه ء قدرتمندي روح ؛ و سرشارترين زندگي – گاهي ويرانگر و گاهي ريشخند آميز.
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

بازي روزگار را نمي فهمم!
من تو را دوست دارم.
تو ديگري را.....
ديگري مرا.....
و همه ما تنهاييم.
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
فکر کنم از کلمه های تکراری ..عیدتون مبارک بهتر بود..
و در آخر .. خدایا آمین من را آمین به رحمتت بفرما... آمین
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|