
سر کلاس نشستم....
هوا سرده ..
صدای خش خش جارو کش٬ می کشد مرا به کشمکش ...
به درگیری افکار برای آسوده زیستن.
زندگی را معنی می کنم در حاشیه دفتر بی حاشیه ام...
زندگی یعنی...
حادثه ی ریزش برگ خزان زده و زایش شکوفه برای ریزش برگ.

سر کلاس نشستم....
هوا سرده ..
صدای خش خش جارو کش٬ می کشد مرا به کشمکش ...
به درگیری افکار برای آسوده زیستن.
زندگی را معنی می کنم در حاشیه دفتر بی حاشیه ام...
زندگی یعنی...
حادثه ی ریزش برگ خزان زده و زایش شکوفه برای ریزش برگ.
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
با این همه عشقی که به تاراج رفته تنها باشم
این چنین می گذرد عمر درحال گذرم .
همچنان تنهایم و با خود زمزمه می کنم٬
زندگی یعنی تنها بودن و کم نیاوردن.
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
يه دفعه يکي داد ميزنه...مامااااااااااان
از ترس با سرعت مافوق تصور باد از پله ها مياد پايين..
چند لحظه بعد صداي زنگ در باعث خيس شدن تمام يقه ي پيراهنش مي شه
قبل از اين که باباش آيفون رو برداره ٬ ورش ميداره...
-بله!
♣آقاي ..... تشريف ميارين پايين
- شما ؟
♣ از اداره ي آب مزاحم مي شم !
در اين مواقع انسان اعتماد به نفس کاذب پيدا مي کنه..
-بله بله الان ميام..
بابام : کيه؟
- از اداره آبه
با عجله ميره دم در .. درو باز مي کنه ...همسايه وايساده با دخترش !!!!
من که خشک شده بودم سر جام با تمام انرژي باقي مونده توي سينم گفتم:
-سلام شما مأمور آب رو نديدين؟
مادر همسايه بهم گفت: چرا اتاق دخترم رو ديد ميزدي؟
-من! ...من چرا بايد اين کارو بکنم !!
♣ منم اومدم همين رو بدونم...
- شما مطمئن هستيد که من اين کار رو ميکردم؟
♣ بله دخترم شما رو ديده..
- خانم محترم اين چه حرفيه شما ميزنيد من مگه کمبود دارم که دختره شما رو ديد بزنم تازه من نامزد دارم....
♣ ديدي دخترم من که گفتم اين با اين قيافه رو زمين نمي مونه ....
- درباره ي من داريد حرف ميزنيد..؟
♣بله ...دخترم شما رو ديده بوده... چند بار به من گفته بود:" ببين ميتوني بفهمي دوست دختر داره يا نه" منم مي گفتم مگه ميشه پسر با اين قيافه دوست دختر نداشته باشه. که دخترم باور نمي کرد..دنبال بهونه ميگشتم که باهاتون صحبت کنم که الان پيش اومد ...حالا ديدي دخترم... بريم.
خداحافظ پسرم.
بعد از خداحافظي تا مدت ۱ساعت٬ ۵ دقيقه کم...اين جانب به اين جانب فحش ميدادم که آخه مگه تو مرض داري دروغ ميگي تو زبون نداري تو صف نونوائي حقتو بگيري اونوقت نامزد داري....خاک بر سرت.!!
نتيجه اخلاقي:
۱. در هيچ زماني نبايد آدم کم بياره.
۲. کم نياوردن به معني دروغ گفتن نيست.
۳. پز الکي نوعي تف سر بالاست.
۴.موقعي که کسي رو مي خواي خودت بايد بري جلو.
۵. مأمور آب اينقدر با ادب نميشه.
۸۶.۲.۸
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
اصلا مگه مهمه که کي بوده کي نبوده ..الانو بچسب چيکار داري به گذشته..
تو گذشته خيلي ها بودن يکيشم من.. چه گلي به سره خودم زدم که حالا پزشو بدم...گذشته داره بهم ميگه:
من الانم که دارم رد ميشم ٬ بغلم کن..
.... انقدر محکم که ريغم در بياد..
از ريغه من ميتوني آيندتو نقاشي کني..
نتيجه::::::
۱- ريغ چيزه بدي نيست
۲- گذشته کمبود داره اونم محبت
۳-ميشه از کاه کوه ساخت و نشست تا ريغ خودت در بياد.
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
آموخته ام
که توی زندگیـم حرف هر آدم به ظاهـر فهمیده رو گوش نکنم ...
چـون آدم فهمیده هیـچ وقت تظاهر نمیکنه.
نتیجه میگیرم تظاهـر معیاری برای فهمیده و نفهم بودن آدماست .
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

گوشهي اتاق نشسته بود. نزديک به يک ماه میشد که روزهايش به همين منوال ميگذشت.
همهي آينههاي خانه را هم برگردانده بود. تلاطم افکارش، تمام وجودش را ميسوزاند.
و در کلنجار با خود که بالاخره "وضع الانش بهتر است يا وضع يک ماه پيشش".
مرور خاطراتش افساري بودند که بر گردنش سنگيني ميکردند.
دوباره خاطرات قبل از عمل را مرور کرد.....
زماني که بين دوستانش بازي ميکرد و شاد بود.
زماني که در لحظات غرق ميشد و از غرق شدن لذت ميبرد.
و شايد آن لحظات، تنها لحظاتي بودند که از ته دل ميخنديد.
ياد گذشتهها التهاب وجودش را فزوني ميبخشيد.
زماني را به ياد مياورد که وقتي يکي از دوستانش ميگفت: "خوشگلترين دختر کيست؟" همهي دوستانش، اسم او را صدا ميزدند. و اکنون ديگر ميدانست که اينها دروغي بيش نبودند . . . آن هم دروغي بزرگ . . . !
هنوز گوشهي اتاق نشسته بود، و بغضي که هر لحظه ميرفت به انفجاري تبديل شود گلويش را ميفشرد. ترس از آينهها، در لرزش دستانش پيدا بود. و به اين فکر ميکرد که چرا هيچوقت، هيچ کس دربارهي آن حادثه با او صحبت نکرد. حادثهاي که نصف صورتش را در کودکي سوزاند . . .
و صورت سوختهاي که از بچگي با او همراه بود . . . و در کلنجار با خود که اين آرزو را بکند يا نه؟،
که :"اي کاش هيچوقت چشمانم را عمل نميکردم و براي هميشه نابينا ميماندم!"
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

چه قانون عجيبي
چه ارمغان نجيبي
و چه سرنوشت تلخ و غريبي
كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را با دستهاي خود
راهي آسمان پر ستاره’ اميد كني.....
و خود در تنهايي و سكوت با چشمهايي خيس از غرور
پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني
و خموش و بي صدا
به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا
دل خوش كني.....
و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري
و باز هم تو بماني و
يك عمر صبوري .......!
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

به خاطربسپار...
...همه چيزرا در يك چيزديدن فراموشي است وفراموشي شروع وارونه ديدن است.
به خاطر بسپار چه كسي مي تواند در دل بي كلامي، شهري زيبا بسازد..
..چه كسي مي تواند دل را بيابد و نگاه غريبه اي را پرمعنا بسنجد؟
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

دنياي بدي شده... ديدن ممنوع
آري پس از اين به هم رسيدن ممنوع
وقتي به هواي عشق عادت کرديم
گفتند به ما نفس کشيدن ممنوع...!
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|