
نمی دونم ، تو بـچـگی
چه شیری بهم دادن ؛
که تا 18 سالگی
دهـنم بـو ، می داد... !

نمی دونم ، تو بـچـگی
چه شیری بهم دادن ؛
که تا 18 سالگی
دهـنم بـو ، می داد... !
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

آسمان می گِرید
غم تنهایی را
تا بگوید...
که در این پهنه ی هستی
هیچ کس تنها نیست.
ای تمام بودن تنهائیم
ای دلیل خنده ی تو خالیم.
ای گذشته از من و چشمان من
ای صدای ضجه ی رسوائیم
این منم
جای پای تو بر تنهائیم .
بهار ۸۳
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
شَبه ...!
داشتن یکی تا چند لحظه پیش ٬ و حالا تنهایی درده ...
متلاشی شدن بی صدا ٬ کار مَرده ...
باید یه کاری بکنم !!! دیره ٬ اون رهام کرده ...
سیگار هم عالمی داره ٬ حیف که نامرده ...
هی نگاه کن ...این منم ٬
مردی که لِه شد ٬ ولی لِه نکرده ...
رابطشونو حس میکنم ... ٬ اربـاب ٬ تازیانه ٬ بَرده ...
چه فکری کرد خدا ٬ با دل بَنده ...!
بوی بد میاد ٬ آره... بوی عشق ٬ گنده ...
حّوا ٬ از رو طناب دلش ... لباس آدمو کنده
چه حس خوبیه .....!
وقتی طناب خودتو پاره کنی
با یه تیغ٬٬٬ تیغ نفرتِ بُرَنده ..
عجب لذتی داره
بعد عمری آویزون بودن ٬
رهـــــا بشی
از میل پرده !!!
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
دختر همسایه را
انقدر اذیت کردم که
پدرش دراومد...
دیگه برای فرار دیر شده بود
چه کتکی خوردم..
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
۳ سال گذشت از گذشتـه های با تو بودن
دلم تنگ شد، نیامدی...
عطـر دستانت را شامه ی قلبم کم داشت....
نیامدی
پیـچـش گیسوانت را از باد طلب کردم ...
نیامدی
ضربانِ کُنـد قلبم ٬ تلنگر انگشتِ چـشمانِ تو را محـتـاج بود
تا بشکند سکوتِ تنهـایی را
نیامدی..!
مرداب گونه هایم ، گرمای سکوتِ صدایت را فریاد میزد...
نیامدی !
کاش می آمدی تا ببیـنی
در کویر تنهایی٬
فکرِ دیدن سراب چه شـوری دارد .
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|