ارتش سرخِ ِ سـیاه پوش چـشمانت
شـبیخـون زده به غرور این پـُر مدعا
نیروی کمکی لـازم نیست
تسـلیم می شویـم....!!
ارتش سرخِ ِ سـیاه پوش چـشمانت
شـبیخـون زده به غرور این پـُر مدعا
نیروی کمکی لـازم نیست
تسـلیم می شویـم....!!
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

از قـلم خون می چکید
صدای ناله اش را
آبی هم ٬ که از سرش گذشته بود می شنید . . .
از بی کسی با دیوار که حالا مادرش شده بود حرف می زد
شاید لحظه اگر می دونست چه بی ثمر می گذره
هیچ وقت شروع نمی شد
هی!
آن لحظه ها که شاهد بودید
کجائید برای شهادت دادن؟
چرا لال شدید؟
چه شد ؟!
زمان می گذرد اما
بر حافظه ی زمان گذری نیست
چیزی بگید
حالا وقت لال شدن و نشنیدن نیست
حالا زمان دیدن و نگـفتن نیست
گیرم که فردا از نگـفتن این راز توبه کنید
با شرم آنچه دیدید و نگفتید چه می کنید؟
یادتان رفته
که در تیر ، چه تیر بارانی شد؟
یادتان رفته یا برای شماها ٬ هم خط و نشان کشیدند٬
این نقاشان پلیدی؟
آزادی خوابی شد که بیداران دل خوش ٬ لباس رویـا تنش کردند و به انگشتش بادکنکی بستند تا از آسمانِ تخیل بالا رود . . .
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
آخرم نفهمیدم
که این همه آدم که می خوان ، بابای پسر کوچولوی یتیم همسایه بشن ،
دلشون برای یتیمی پسر می سوزه
یا برای تنهایی مادر زیبای پسر ؟؟؟
شایدم هر جـفتش....
کی می دونه!
شایدم اگه پسر کوچولوی یتیم همسایه مادر نداشت
تا حالا
هزار بار زیر پلِ یکی از همین خیابونا
مرده بود...
کی می دونه!!!
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|

چـشمـان روسـپی من
با کـدام گنـاه آبستن شـد
کـه هـر شب ،
چـند هزار کودک از او فـارغ مـی شـوند ؟.
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|