تبليغاتX
انسان چیزی جز گفته هایش نیست

سال ۸۱ يه همچين روزي . . .


پدر بزرگ رفت...


شايد خدا از اينهمه خوبي فرزند خسته بود


شايد عصايش از ياري اش خسته بود


شايد پدرم از گفتن بابا خسته بود


شايد کودکي اش از بزرگي خسته بود


شايد جا نمازش از شنيدن خسته بود


شايد فرشته اي تو آسمون از انتظار خسته بود


رفت و همه ي اين ها نمي دونستن


يکي عاشق خنده هاش بود

 


که اونم ديگه از خنديدن خسته بود.


>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

 

در را که شاهد ماجراست ببند ...

دستانت را گشوده ای به رویم

من ماندم و نگاهت ..... گرمای دستانت ٬

من ماندم و لطافت آغوشت.

چه حسی است میان من و تو در اینجا

در این لحظه

در این آغوش

که هرچه بیشتر میفهمم

کمتر حس می کنم . . .

چاره ای نیست

اشتباه نکن ٬ واقعا چاره ای نیست جز این

این همه عشق

این همه نـــور

شکوه یک مراسم روحانی را دارد

که همانجا دعایت اجابت می شود .

با بوسه سجده می کنیم

با عشق بازی به معراج زندگی می رویم

 

دستانم را می فشاری

دستانت را می بوسم

چشمانم را غرق خود می کنی

چشمانت را جلیقه نجات می کنی .

 

گرمای لبت را به رُخ لبم می کشی !

 

کلاغها سمفونی راه انداختند

مورچه ی دانه کش تماشاچی شده

باد و پنجره تقلید ما را می کنند

تلفن اتاق خودزنی کرده

ماه تلسکوپ خریده

درخت ِ پیر از گوشه ی پنجره می بیند و می رقصد

پشه ها عکاس شدند

چه اپرایی اجرا می کند این فـنر تخت

آینه هِـن هِـن می کند !

ستاره ها پژواک ِ تصویر مارا کشیده اند

ماه گزارشگر شده برای خورشید

خورشید هم منتظر نتیجه مانده

خیال صبح شدن ندارد .

چه شوری است این جا که هرچه بیشتر پیش می رویم

بیشتر اوج می گـیریـم

اوه !!!

فردا که داستان من و تو به گوش پدر برسد

با این لذت ِ شرمنده شده

چه کنم ؟؟

آه .........!

کاش پدر می دانست که اولین گناه شیرین است

کاش می دانست در یک شب

من و تو

چگونه

جاذبه ی نیوتن را رَد کردیم ...

کاش میدانست پدر

کاش.....

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

داشتم عشقت رو " کمبود "

شایدم ٬ عشقت برام " کـم بود " !!

 

عقل بی منطق گفت:

                              فرقش چیه؟

گفتم:

         فرقش به اینه که در اوج این بود و نبود . . . .

برق ِ چشمات

سیم کشی شده بود تو خونه ی من

ولی نورش مال ِ رهگذره کوچه بود .

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

برگی دیگر بر خاک تنهائیم افتاده

و من افتاده تر از نفس

دنباله خاک ِ بر باد رفته ام هستم . . .

 

آبان ماهی است که با من شروع میشود

و تا ابد با تنهائیم مرا به پایان می برد .

 

 

اول آبان رسیده

تولدم مبارک.

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  |