بلندی یلدا از ابروی توست
تیغ جدایی را نکش بر این بلندی٬
که دل غم زده ام در انتهایش گره خورده...
شیرینی هندوانه ی لب هایت را از من و یلدا دریغ نکن.
چون بی تابیه خورشید برای دیدن صبح دوستت دارم...
بلندی یلدا از ابروی توست
تیغ جدایی را نکش بر این بلندی٬
که دل غم زده ام در انتهایش گره خورده...
شیرینی هندوانه ی لب هایت را از من و یلدا دریغ نکن.
چون بی تابیه خورشید برای دیدن صبح دوستت دارم...
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|
تو از کهکشانِ سیاه چاله ی ذهن من آمده ای
تو از گرمای خورشید ِ شومینه ی قلب من آمده ای
تو از ماورای راهِ شیری عشق ِ من ٬ با هزاران "حرف سنگ"
برای مفهوم کردن آسمانِ احساسم آمده ای
و من در زمین ِ " تـو " مانده ام و سراسر درگیر فهم این مفهومم.
>!<
نوشته شده   توسط هابیل
|