تبليغاتX
انسان چیزی جز گفته هایش نیست

از پشت بوم داره نگاه ميکنه ..

يه دفعه يکي داد ميزنه...مامااااااااااان

از ترس با سرعت مافوق تصور باد از پله ها مياد پايين..

چند لحظه بعد صداي زنگ در باعث خيس شدن تمام يقه ي پيراهنش مي شه

قبل از اين که باباش آيفون رو برداره ٬ ورش ميداره...

-بله!

♣آقاي ..... تشريف ميارين پايين

- شما ؟

♣ از اداره ي آب مزاحم مي شم !

 در اين مواقع انسان اعتماد به نفس کاذب پيدا مي کنه..

-بله بله الان ميام..

بابام : کيه؟

- از اداره آبه

با عجله ميره دم در .. درو باز مي کنه ...همسايه وايساده با دخترش !!!!

من که خشک شده بودم سر جام با تمام انرژي باقي مونده توي سينم گفتم:

-سلام شما مأمور آب رو نديدين؟

مادر همسايه  بهم  گفت: چرا اتاق دخترم رو ديد ميزدي؟

-من! ...من چرا بايد اين کارو بکنم !!

♣ منم اومدم همين رو بدونم...

- شما مطمئن هستيد که من اين کار رو ميکردم؟

♣ بله دخترم شما رو ديده..

- خانم محترم اين چه حرفيه شما ميزنيد من مگه کمبود دارم که دختره شما رو ديد بزنم تازه من نامزد دارم....

♣ ديدي دخترم من که گفتم اين با اين قيافه رو زمين نمي مونه ....

- درباره ي من داريد حرف ميزنيد..؟

♣بله ...دخترم شما رو ديده بوده... چند بار به من گفته بود:" ببين ميتوني بفهمي دوست دختر داره يا نه"  منم مي گفتم مگه ميشه پسر با اين قيافه دوست دختر نداشته باشه. که دخترم باور نمي کرد..دنبال بهونه ميگشتم که باهاتون صحبت کنم که الان پيش اومد ...حالا ديدي دخترم... بريم.

 خداحافظ پسرم.

بعد از خداحافظي تا مدت ۱ساعت٬  ۵ دقيقه کم...اين جانب به اين جانب فحش ميدادم که آخه مگه تو مرض داري دروغ ميگي تو زبون نداري تو صف نونوائي حقتو بگيري اونوقت نامزد داري....خاک بر سرت.!!

نتيجه اخلاقي:

۱. در هيچ زماني نبايد آدم کم بياره.

۲. کم نياوردن به معني دروغ گفتن نيست.

۳. پز الکي نوعي تف سر بالاست.

۴.موقعي که کسي رو مي خواي خودت بايد بري جلو.

۵. مأمور آب اينقدر با ادب نميشه.

 

 

۸۶.۲.۸

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

زني هنگام بيرون آمدن از خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد.
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟
دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!



>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

مرد از خيابان گذشت و وارد پارک شد. شروع کرد به شمردن نيمکت‌هاي پارک: يک، دو، سه، چهار، پنج . . . روبروي نيمکت پنجم ايستاد. به ساعتش نگاه کرد . . . يک ساعت زودتر از وقت مقرر آمده بود . . . هوا تاريک بود و نمي‌توانست کسي را در پارک ببيند. با خودش گفت: "عجب ساعتي قرار گذاشته! . . . پرنده توي پارک پر نمي‌زنه!" . . .

 . . . روي نيمکت پنجم کنار مردي که باراني بلندي پوشيده بود نشست. دستش را در کتش کرد و پاکت سيگار را بيرون آورد، يک نخ سيگار برداشت و گذاشت گوشه‌ي لبانش. با دست ديگرش جيب کتش را وارسي کرد تا فندکش را پيدا کند. اما مرد باراني پوش زودتر از او فندک خود را از باراني‌اش درآورد و سيگار را براي مرد روشن کرد. مرد با سيگاري که گوشه‌ي لبش گذاشته بود به سختي مي‌توانست صحبت کند:

- "خيلي ممنون! . . . فکر کنم فندکم توي اون يکي جيبم باشه . . . اما خوب شما لطف کردين و . . ." مرد باراني پوش حرفش را قطع کرد:

- "خواهش مي‌کنم . . . من اصولا آدم‌هاي سيگاري رو خيلي دوست دارم." مرد سيگار را از دهانش خارج کرد و با چشماني متعجب به مرد باراني پوش نگاه کرد:

- "واقعا؟ . . . خيلي جالبه! . . . اين اولين باريه که چنين حرفي رو مي‌شنوم . . . من خودم سيگار مي‌کشم اما از آدم‌هاي سيگاري خوشم نمياد . . . چون معتقدم وقتي نسبت به سيگار انقدر ضعيفن که نمي‌تونن ترکش کنن، حتما خيلي چيزهاي ديگه هم هست که نسبت بهش ضعف نشون مي‌دن."

- "اما من اينجوري فکر نمي‌کنم . . . به نظر من آدم‌هاي سيگاري براي مقابله با بقيه‌ي ضعف‌هاشون به سيگار پناه مي‌برن . . . هر وقت عصباني مي‌شن سيگار مي‌کشن . . . هر وقت ناراحت مي‌شن سيگار مي‌کشن . . . و اين جوري مي‌تونن در مقابل بقيه‌ي ضعف‌هاشون مقاومت کنن." مرد که از صحبت‌هاي مرد بارني پوش خسته شده بود سعي کرد موضوع صحبت را عوض کند:

- "فکر نمي‌کنيد در پوشيدن باراني اشتباه کرديد؟ . . . من ابري توي آسمون نمي‌بينم."

- "نه! . . . اشتباه نکردم . . . هر چيزي استفاده‌هاي مختلفي داره . . . يکي از استفاده‌هاي باراني جلوگيري از خيس شدنه . . ."

- "خب! . . . مي‌تونم استفاده‌ي ديگه‌ي اون رو هم بدونم!" مرد باراني پوش فندک را داخل باراني‌اش گذاشت و گفت:

- "با کسي قرار دارين؟"

- "آه! بله! . . . داشت يادم مي‌رفت . . . با دوستم قراردارم . . . دوست دوران دبيرستان. سال آخر دبيرستان بود. يک ماه بعد از آخرين امتحان به من زنگ زد و خواست که ۱۵ سال ديگه همديگر رو ببينيم، زمان و مکانش رو هم بهم گفت. طبق گفته‌ي ۱۵ سال پيش اون، بايد پنجاه دقيقه‌ي ديگه پيداش بشه . . . اين حرف، اون موقع براي من حرف خنده داري بود. فکرش رو بکنيد، براي ۱۵ سال بعد با يه نفر قرار بذاريد . . . من قرار و مدارهايي رو که يک ماه پيش گذاشتم فراموش مي‌کنم، چه برسه به ۱۵ سال پيش . . . بعد از اون تماس ديگه نديدمش . . . اون هم بهم زنگي نزد . . . تا اين که هفته‌ي پيش برام ايميل زد و قرارمون رو يادآوري کرد، نمي‌دونم چه جوري ايميل من رو پيدا کرده ولي برام جالب بود . . . من از کارهاي عجيب و غريب خوشم مياد . . . اين جور قرار و مدارها هم از همون کارهاي عجيب و غريبه که من خيلي بهشون علاقه مندم." مرد نتوانست جلوي خنده‌اش را بگيرد و با پوزخندي حرف خودش را قطع کرد. مرد باراني پوش با حالتي خشک و رسمي گفت:

- "چيز جالبي يادتون اومد؟"

- "اين بنده‌ي خدا رفيق ما، توي دوران دبيرستان آدم ضعيف الجثه‌اي بود . . . شما هم که خودتون خوب مي‌دونيد، جوونيه و شيطونياش . . . من و چند تاي ديگه از بچه‌ها هم يه کم سر به سرش مي‌ذاشتيم. بالاخره سرگرمي ما هم اون موقع همين کارها بود ديگه . . . الانم زودتر از موعد مقرر اومدم تا غافلگيرش کنم. اما هر کاري مي‌کنم نمي‌تونم قيافه‌اش رو به خاطر بيارم. فقط يه تصوير نامشخص از همون دوران توي ذهنم مونده . . . يادمه آخرين شوخيم با اون سر امتحان رياضي بود . . . آخرين امتحانمون رو مي‌گم . . . روز قبل از امتحان دفتر رياضي‌اش رو برداشتم، اونم روز امتحان با چشمهاي گريون اومد سر جلسه" مرد نتوانست جلوي خنده‌اش را بگيرد و با پوزخندي حرف خودش را قطع کرد. مرد باراني پوش دستش را داخل باراني‌اش کرد و اسلحه‌اش را بيرون کشيد. اسلحه را روي شقيقه‌ي مرد گذاشت و شليک کرد . . .

 . . . مرد باراني پوش بالاي سر جسد خوني ايستاده بود و فرياد مي‌زد: "من به خاطر اين کارت اون سال رفوزه شدم کثافت . . . !" مرد باراني پوش يقه‌ي باراني‌اش را صاف کرد و رفت.

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت.

دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه، هرگز، همسري ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي. خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را. به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز.غرورت، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها! پسر نوح گفت:

 اما آن كه غرق مي شود، خدا را خالصانه تر صدا مي زند، تا آن كه بر كشتي سوار است. من خدايم را لابه‌لاي توفان يافتم، در دل مرگ و سهمگيني سيل.
دختر هابيل گفت:


ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي، هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم. خداي من چنان خطير است كه هيچ توفاني آن را از كفم نمي برد. دختر هابيل گفت: باري، تو سركشي كردي و گناهكاري. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد، شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت:‌ شايد. شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد، اما نام عصيان تو دليري نبود. دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه‌تر. مجال آزمون و خطا نيست. پسر نوح گفت:‌ به اين درخت نگاه كن. به شاخه‌هايش. پيش از آنكه دست هاي درخت به نور برسند. پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند. گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت...من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه آساني نيست. راه تو زيباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابيل!پسر نوح اين را گفت و رفت: دختر هابيل تا دور دست ها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد: آيا همسري اش را سزاوار بودم؟

 

هابیل..!

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

کافر در کليسا را باز کرد و وارد کليسا شد. قدم‌هايش را محکم و آهسته برمي‌داشت. "راهبه مثل هميشه در سجده بود". وقتي بالاي سر راهبه رسيد به آرامي به شانه‌اش زد، و همانطور که دو زانو نشستن راهبه را تماشا مي‌کرد، روي صندلي سمت چپي که ارتفاعش کمي از صندلي سمت راستي بالاتر بود نشست . . . راهبه که دو زانو بين دو صندلي نشسته بود، چشمان خيسش را به سمت صندلي چپي چرخاند. . .

 . . . "باز هم که آبغوره گرفتي . . . چي شده؟ نکنه اومدي اينجا تا به خاطر اين که از يه بدبختي ديگه نجاتت داده ازش تشکر کني. خودت بهم گفتي که زورش از همه‌ي ما بيشتره . . . همون که تو اسمش رو گذاشتي خدا رو ميگم. انگار يادت رفته که خودش اون بدبختي رو برات درست کرده بود . . . مگه تو نگفتي همه چيز تحت سلطه‌ي اونه؟ . . . راستي! جديدا راه درمان افسردگي رو پيدا کردن. . . براي امثال تو که راه به راه آبغوره ميگيرن خبر خوبيه. مگه نه؟" قهقهه‌ي خنده‌اش فضاي کليسا را پر کرد.

همانطور که روي صندلي نشسته بود، سرش را آرام به راهبه نزديک کرد و با انگشتانش شروع کرد به شمردن: "مي‌دوني فرق من و تو چيه؟ يک،تو به من ميگي کافر، ولي من به تو نميگم مؤمن. دو، تو انسانها رو مجبور ميکني تا يک عقيده داشته باشند، ولي من انسانها رو آزاد ميذارم تا هر عقيده‌اي که دوست دارند داشته باشند. سه، همه‌ي اين سؤالات و اشکالاتي که من مطرح مي‌کنم، توي ذهن تو هم هست ولي تو مي‌ترسي مطرحشون کني . . . از اين مي‌ترسي که با مطرح کردنشون همه‌ي دنيايي که ساختي فرو بريزه. چهار، من اصلا ادعا نمي‌کنم که موجود مختاريم، چون نه اومدنم به اين دنيا دست خودمه، نه رفتنم، و نه خيلي از اتفاقهاي مهم زندگيم، ولي تو ادعا مي‌کني که انسان مختاري هستي در حالي که هميشه داري گريه مي‌کني. پنج، تو توي اين دنيا بدبختي، چون هميشه گريه مي‌کني، ولي من خوشبختم، چون هميشه مي‌خندم . . . " قهقهه‌ي خنده‌اش فضاي کليسا را پر کرد.

" . . . مي‌دوني خدا داره با ما چيکار مي‌کنه؟ از ما استفاده مي‌کنه تا هم مهربونيش رو توجيه کنه و هم زورش رو به همه نشون بده. سرمون رو فرو مي‌کنه توي آب و همون لحظه‌اي که داريم خفه مي‌شيم سرمون رو مياره بيرون، اونوقت تو به خاطر اين که نجاتت داده ازش تشکر مي‌کني، ولي من به هيچ وجه اين کار رو نمي‌کنم. چون ميدونم باز هم اين کار رو تکرار ميکنه . . . همه‌ي موقعيت‌هاي عذاب آور رو اون برامون درست مي‌کنه، در صورتي که اون زورش خيلي زياده و مي‌تونه مهربونيش رو جور ديگه‌اي هم نشون بده. مگه نه؟" قهقهه‌ي خنده‌اش فضاي کليسا را پر کرد.

راهبه به آرامي بلند شد و روي صندلي سمت راستي نشست. "به فرض همه‌ي اين حرف‌هايي که زدي درست . . . اما اگه همين خدايي که ميگي زورش زياده، من و تو رو توي يه بازي انداخته باشه که اگه ازش تشکر کنيم اون دنيا بهمون پاداش ميده، واگه ازش تشکر نکنيم اون دنيا عذابمون مي‌کنه، اونوقت چي؟ . . . فکر کنم تو به اندازه‌ي يک دنيا که بي‌نهايت طول مي‌کشه بازنده باشي. مگه نه؟" لبخند نرمي روي لبان راهبه نقش بست. کافر در حالي که صورتش سرخ شده بود با عصبانيت از روي صندلي بلند شد و به سمت در خروجي حرکت کرد. اما قبل از اين که از کليسا خارج شود، برگشت و فرياد زد: "پس داره بازيمون ميده!" . . . ما هم نفهميديم که آيا لبخند از روي لبان راهبه محو شد يا نه؟ . . .

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

صداي ترمز ماشين چرتشو پاره کرد .
سرشو با زحمت آورد بالا و از پشت پلکاي نيمه بازش به ماشين بنز سفيدي که جلوش , کنار خيابون پارک کرده بود نگاه کرد .
طوري به ماشين نگاه مي کرد که انگار مي خواد هيچ جاي اونو نديده نذاره .
يهو نگاش افتاد به راننده .
يه زن بود .

 

بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

رفتم و كنارش نشستم و به همان جايي كه او نگاه ميكرد نگاه كردم. بعد از ده دقيقه بلند شد و رفت. ده دقيقه ي بعد يكي ديگر آمد و كنار من نشست و به همان جايي كه من نگاه ميكردم نگاه كرد. بعد از ده دقيقه بلند شدم و راه افتادم كه بروم دستم را گرفت و گفت: من اشتباه تو رو تكرار نميكنم. دستش را فرو برد لاي موهاي پشت سرم و چنگشان زد. سرم را كشيد طرف صورتش و آرام زمزمه كرد:

 دوستت دارم بيشتر از ده دقيقه.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  |