تبليغاتX
انسان چیزی جز گفته هایش نیست
 

چـه بی نـیازم امـروز

کـه تـورا در ضـربـان ِ نـفـسم می شنـوم

منـطق ِ عشـق تــورا

بـا هـوس ِ طعـم لبــت نـشنـاسم

کـه تـو از منـطق هـر چـیـز

                              اثـبـات تـری.

 

عـشق بـا آنهـمه تـشویـش و چـرا٬

پــیش ایـن منطـق مـن وامـانـده

کـه چـگـونه قهـر تـو هـم٬

قـلب مـرا خنـدانـده!

مـن نـگـویـم وَ تـو هـرگـز نـرسی

به همیـن حرف کـه زیـر لـب مـن جـامانـده...

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

گـاه می اندیشم

کـه پـس ِ این پـرده ی رنگـین و سیاه زنـدگی٬

چـه کسی مـنتـظر آمـدنم می مـاند

چـه کـسی تـرانه ی قـلب مـرا

بـا صـدای نفـسش می خـوانـد؟!...

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

بوی بهار می دهد دستانت

که چنین فـصل مرا نـو کرده

تـو بمان در پـس ِ این تـازگی و حس غریب

ورنه این دل به همان سردی دِی خـو کرده

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

با پایه های دست تو استوارم

با دست خط ِ چشمانت ماندگارم

به دریای طوفان زده ی عمرم

تو کشتی باش و من بادبانم

 

۸۷.۷.۴

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

تو معنا کن به قلبت دست من را

که این دست می کشد قلب و تنت را

تو با برق ِ نگاهی زندگی بخش

بنا کن سرنوشت ِ مرده ام را

بیا دستی بکش ٬ تازگی کن

خشکیده این تن سبزی ام را

تو از معراج من بی اطلاعی

بدان معبود توئی ٬ پیغمبرم را

من از مستی ِ رندان خود شرابم

بنوش جام غم تنهاییم را

تو باشی من به من ایمان پذیرم

بمان و استجابت کن دعا را

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

تو از تقدیر من آگاه بودی

برای قلب من صد دام بودی

امتداد چشم تو صد نام جعلی

چقدر در خاطرم بد نام بودی

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

عشق تو رمضانی است که

                     طاقت را معنا می کند ...

سحر را با سرشاریِ چشمانت آغاز

و با نماز شکر تو افطار می کنم

 

چه زجری می دهد این تحمل ِ ساعاتِ نبودنت

اما

طعمش را

اذانِ لبهایت شیرین می کند...

بخوان٬ بخوان

که صدایت طنین ِ هرچه خوبی است

بخوان

که برای شنیدنت تشنه ام

که برای دیدنت گرسنه ام

 

گاهی برای شنیدنت

        برای چشیدنت

کفاره را به جان ِ لحظه هایم می خرم

و تو

    چه ملکوتی

         دستانت را برای بخشش گناهانم

                                     به رویم باز می کنی

تا در آغوشت

       هرچه کرده و نکرده ام را توبه کنم ...

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

پـژواک قـلبم را در چـشمانت می شنوم ...

 

نم نم ، آفتابی می شوی و گرمای تـنت را خیس ِ احساسم می کنی.

 

نوشته های عاشقانه ام را بادبادک می کنم برای ِ هوای ابری دلت٬

 

تا باران ِ غم سُستـَت نکند

 

تا بـالای بـام ،

 

هـوس ،

 

لُخـتـت نـکند ...

 

ای غـم مارا با تـو کاری نـیست

 

تـورا چه کاری است با ما؟!

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

چشم به راه مانده تر از تو ندیده ام

 

که همیشه منـتـظری

 

دست از سر نـگـاهت بــِکـِش

 

که دستـانـت ٬ نـگـاهـت را فـاحـشه کرده اند.

 

تا کـجای راه منـتـظری بـرای خـیـانـت؟

 

کمی هم عـاشقی را مـزه مـزه کـُن

 

نمک گـیر کـه می دانم نـمی شوی

 

لااقـل شاید لحـظه ای دلپـیـچه ی عـشق

 

فـکر خـیـانـت را از نـگـاهـت پـاک کند ...

 

شاید لحظه ای

 

هـوس را خاک کند

 

دستـان ِ کـثـیـفت را

 

                    مســـــیـحا کـند ....

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

پـابـرهـنه هـای سرگـردان ِ سیـنـه ام

کـاسه هـایشان پُـرند از هـوای تـو ...

بـوی دستـانت بـپـیـچـد کـافیست

کافـیست بـرای ایـن دل ِ گـرسنه صـفـت

×

فاصلـه ات دور است

امـا

قـلب تـو مـجـبور است

که تـحـمل بکند

نـزدیکـی ِ قـلب مرا

کـه نـوازش بـکـند ٬ تـرس مـرا

دوری ات مسئله نـیـست

تو بـمـان و مَـگـذار ٬

مـن و ایـن وسـوسه ی عـشق تـرا ...

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

امروز ٬ زمان بر ضربان ِ دل ِ من تنظیم است ...

                                                     چون تورا می بینم

دیروز ٬ جهان بر سر ِ احساس ِ دلم درگیر است ...

                                                     چون تورا نشنیدم

فردا ٬ آسمان به بودنمان خوش بین است ...

                                                    چون تورا

                                                      از باغ جهان می چینم.

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

حرف سرخی است رفتن

 

که با ماندن سبز

 

با بوسه آبی

 

و با تــــــو رنگین کمان می شود ....

 

حرف سرخی است رفتن

 

                           حرفش را نزن ...

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

تـو

مـن

پـرواز ٬ به کجا؟!

 

خـانه

اینجا

زمان ٬ به کجا؟!

 

لـحظه

مـاندن

بـودن ٬ تا کجا؟!

 

فـردا

دوری

بی من

رفتن ٬ به کجا؟!

 

بی تو ٬ خانه ٬ لحظه ای به فردا نمی رسد

من با تو ٬ اینجا خواهم ماند ٬ حتی در این دوری بی من

پرواز کردیم بی زمان ٬ در بودن ِ با هم

                                     تا رفتن بی من ...

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

فاصله را معنا کن

با کتابی که زبانش آمدن است ...

دست بر دیوار سیمانی بکش

لمس قلب من به همین آسانی است ...

 

بیراهه ای که به کوچه ی عشق می رسید اشتباه نبود

راه را اشتباه آمده بودم

پشیمان نیستم!

                   

                         راهنما شده ام ....

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

تاریخ تمدن عشق از گوشه ی چشم تو آغاز شد

که در میان کوه های حسادت

چه فرهادهایی

تیشه را بر ریشه زدند ...

و خنده چه ساده

 نقابی شد برای خسرو

تا نبیند نقش جاودانگی را بر قلب شیرین ...

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

کهربای چـشمانت

نگین کدام انگـشتر شد

 

 

                  که به دستان من گـشاد بود؟

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

حادثـه ی دوری تو


خسارت تـنهایی می زند . . .


فاصله ات را حفـظ کـن تا


جدایی پُـرش نکند...


 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

دریا عـاشق ساحـل ِ

دریا دیـوونه ی ساحـل ِ

دریا پـریشان ِ رسیـدن به ساحـل ِ

اما

دل دریا پُـره ...

          پـُره از سنگای ساحـل


دل دریا پـره . . .!

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

من تورا می فهمم

تو صدای ِ تـپش نـبض زمین

در جـاذبه ی قـلب منی

چشم تو شیشه ی تنهایی را

با نگـاهی چه آسان می شکند . . .


من تورا می فهمم

تو همه درک من از بازی رقـاصانی

که به رقـاصی خود شک دارند،

و من از تاریکی این رقـاصی

به دل ِ فاصله ها می پـیـچم!

تو نمی دانی،

                 شمع مـژگان تو روشنگر این تنهائیست . . . .

 

من تو را در شَـکم!!!

که در این روشنی و رقاصی

                  تو به روشنی من نزدیکی یا به رقاصی عشق؟!


من تو را می فهمم و تو را در شکم ...

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


بلندی یلدا از ابروی توست

تیغ جدایی را نکش بر این بلندی٬

که دل غم زده ام در انتهایش گره خورده...

 

شیرینی هندوانه ی لب هایت را از من و یلدا دریغ نکن.


چون بی تابیه خورشید برای دیدن صبح دوستت دارم...


>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

تو از کهکشانِ سیاه چاله ی ذهن من آمده ای

تو از گرمای خورشید ِ شومینه ی قلب من آمده ای

تو از ماورای راهِ شیری عشق ِ من ٬ با هزاران "حرف سنگ"

برای مفهوم کردن آسمانِ احساسم آمده ای

 

و من در زمین ِ " تـو " مانده ام و سراسر درگیر فهم این مفهومم.

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


فاحشه ای را لیزینگ کردم برای سودی که از تخلیه شهوتم بهم می رسید . . .


 

 


چه می شه کرد ؟؟؟

 



تو می دونی؟

 

 

 



- با معصومیت از دست رفته ای که کنار خیابان باقیماندشو هم حراج می کنه؟

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


سال ۸۱ يه همچين روزي . . .


پدر بزرگ رفت...


شايد خدا از اينهمه خوبي فرزند خسته بود


شايد عصايش از ياري اش خسته بود


شايد پدرم از گفتن بابا خسته بود


شايد کودکي اش از بزرگي خسته بود


شايد جا نمازش از شنيدن خسته بود


شايد فرشته اي تو آسمون از انتظار خسته بود


رفت و همه ي اين ها نمي دونستن


يکي عاشق خنده هاش بود

 


که اونم ديگه از خنديدن خسته بود.


>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

 

در را که شاهد ماجراست ببند ...

دستانت را گشوده ای به رویم

من ماندم و نگاهت ..... گرمای دستانت ٬

من ماندم و لطافت آغوشت.

چه حسی است میان من و تو در اینجا

در این لحظه

در این آغوش

که هرچه بیشتر میفهمم

کمتر حس می کنم . . .

چاره ای نیست

اشتباه نکن ٬ واقعا چاره ای نیست جز این

این همه عشق

این همه نـــور

شکوه یک مراسم روحانی را دارد

که همانجا دعایت اجابت می شود .

با بوسه سجده می کنیم

با عشق بازی به معراج زندگی می رویم

 

دستانم را می فشاری

دستانت را می بوسم

چشمانم را غرق خود می کنی

چشمانت را جلیقه نجات می کنی .

 

گرمای لبت را به رُخ لبم می کشی !

 

کلاغها سمفونی راه انداختند

مورچه ی دانه کش تماشاچی شده

باد و پنجره تقلید ما را می کنند

تلفن اتاق خودزنی کرده

ماه تلسکوپ خریده

درخت ِ پیر از گوشه ی پنجره می بیند و می رقصد

پشه ها عکاس شدند

چه اپرایی اجرا می کند این فـنر تخت

آینه هِـن هِـن می کند !

ستاره ها پژواک ِ تصویر مارا کشیده اند

ماه گزارشگر شده برای خورشید

خورشید هم منتظر نتیجه مانده

خیال صبح شدن ندارد .

چه شوری است این جا که هرچه بیشتر پیش می رویم

بیشتر اوج می گـیریـم

اوه !!!

فردا که داستان من و تو به گوش پدر برسد

با این لذت ِ شرمنده شده

چه کنم ؟؟

آه .........!

کاش پدر می دانست که اولین گناه شیرین است

کاش می دانست در یک شب

من و تو

چگونه

جاذبه ی نیوتن را رَد کردیم ...

کاش میدانست پدر

کاش.....

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

داشتم عشقت رو " کمبود "

شایدم ٬ عشقت برام " کـم بود " !!

 

عقل بی منطق گفت:

                              فرقش چیه؟

گفتم:

         فرقش به اینه که در اوج این بود و نبود . . . .

برق ِ چشمات

سیم کشی شده بود تو خونه ی من

ولی نورش مال ِ رهگذره کوچه بود .

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

برگی دیگر بر خاک تنهائیم افتاده

و من افتاده تر از نفس

دنباله خاک ِ بر باد رفته ام هستم . . .

 

آبان ماهی است که با من شروع میشود

و تا ابد با تنهائیم مرا به پایان می برد .

 

 

اول آبان رسیده

تولدم مبارک.

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

در رمضان ِ عـشقمان

روزه ی محبت گـرفتی برایم

و من در پی مـلکوت چشمانت

افطارم را با عشقت باز می کردم...

 

چـشمانت را وقف کدام یتیم بی پـدر کردی

که ثـوابش از روزه ی من بیشتر بود ؟

 

آه ، هم از کثیفی تو بوی گـند می دهد ...

ولی من چه ساده

نماز فطر ِ جدایی را برایت خواندم ، تا بدانی

 

کفاره ی گناه خودخواسته بهتر از ثـواب اجباریست...

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

پـشت بام دلم را

با رفـتنت

قیرگونی کردی٬

عجب لطفی کردی!

دیگر هیچ قـطره ی غریبه ای

چکه چکه

وارد دلم نمی شود ...

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

برمودای چـشمانت را

 

وقتی کشف کردم

 

که در اعـماق آغـوشت

 

 ته نشین شده بودم.

 

و دل ِ دریا زده ی من ،

 

حفره حفره شد در جَو عشقت

 

تا عبرتی شود عاشقی برای

 

 ناخدای راه گم کرده ...

 

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

پنجره ی اتاقـت رو ببـند ...

هـمسایه روبروئـیت

 

یه پـسر کوچـولـو داره که

 

چـند وقـته ؛ می خـواد

 

زود بزرگ بـشه !!

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

آرام آرام تـمام می شوی...!

چـه تـکامل قـشنگی ٬

قـلبت تـمام می شود و

عـقلت کـامل

و مـن مـایـل

به تـو شدن

یـک ظـالم.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


در مهم بودن ِ

نبودن ِ تو

هیچ شکی نبود ...

 

ولی چه زود

مهم نبودن ؛

بودن من شد.

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

از پشت پنجره ی احساس

هرچی بیشتر دلیل بیاری برای عشق

شیشش بیشتر بخار می کنه ....

چیزی نگو تا حرفات رو

 عشق برام ترجمه کنه؛

راستی!

چرا خودت پنجره ی احساس ِ خوددرگیرت رو باز نمی کنی تا هوای منطق ، بار ترجمه رو از روی دوش عشقمون برداره؟

عاشقم شدی که عشق رو نوکر خودت کنی؟

قشنگی عشق به آزادیشه

پس

برای آکواریوم قلبت ، یه ماهی لجن خوار به اسم ِ منطق بگیر تا کثافت های چسبیده به قلبت رو پاک کنه.

 

می دونم نمی فهمی چی می گم

ولی مهم همین نفهمی فریبنده ی تو بود که

 حاظر شدم دیوونه بشم.

خیلی وقته از این حرفا گذشته

 

من عاقل شدم و تو هنوز

 دنبال دیوونه ها می گردی.

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

زندگی شاید . . .

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

عشق من

           لطیفه ای شد در قلبت ٬

    و چه آسان

  تو به من خندیدی .

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

از قـلم خون می چکید

صدای ناله اش را

آبی هم ٬ که از سرش گذشته بود می شنید . . .

از بی کسی با دیوار که حالا مادرش شده بود حرف می زد

شاید لحظه اگر می دونست چه بی ثمر می گذره

  هیچ وقت شروع نمی شد

هی!

آن لحظه ها که شاهد بودید

کجائید برای شهادت دادن؟

چرا لال شدید؟

چه شد ؟!

  زمان می گذرد اما

 بر حافظه ی زمان گذری نیست

چیزی بگید

حالا وقت لال شدن و نشنیدن نیست

حالا زمان دیدن و نگـفتن نیست

گیرم که فردا از نگـفتن این راز توبه کنید

با شرم آنچه دیدید و نگفتید چه می کنید؟

یادتان رفته

که در تیر ، چه تیر بارانی شد؟

یادتان رفته یا برای شماها ٬ هم خط و نشان کشیدند٬

  این نقاشان پلیدی؟

آزادی خوابی شد که بیداران دل خوش ٬ لباس رویـا تنش کردند و به انگشتش بادکنکی بستند تا از آسمانِ تخیل بالا رود . . .

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

 

آخرم نفهمیدم

 

 

که این همه آدم که می خوان ، بابای پسر کوچولوی یتیم همسایه بشن ،

 

 

دلشون برای یتیمی پسر می سوزه

 

 

یا برای تنهایی مادر زیبای پسر ؟؟؟

 

 

 شایدم هر جـفتش....

 

 

کی می دونه!

 

 

شایدم اگه پسر کوچولوی یتیم همسایه مادر نداشت

 

 

تا حالا

 

 

هزار بار زیر پلِ یکی از همین خیابونا

 

 

 مرده بود...

 

 

کی می دونه!!!

 

 

 

 

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

 

چـشمـان روسـپی من

 

 

با کـدام گنـاه آبستن شـد

 

 

کـه هـر شب ،

 

 

  چـند هزار کودک از او فـارغ مـی شـوند ؟.

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

نمی دونم ، تو بـچـگی

 

چه شیری بهم  دادن ؛

 

که تا 18 سالگی

 

دهـنم بـو ، می داد... !

 

 

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

 

آسمان می گِرید

 

غم تنهایی را

 

تا بگوید...

 

که در این پهنه ی هستی

 

هیچ کس تنها نیست.

 

 

 حال با تو می گویم ...

 

ای تمام بودن تنهائیم

 

ای دلیل خنده ی تو خالیم.

 

ای گذشته از من و چشمان من

 

ای صدای ضجه ی رسوائیم

 

این منم

 

جای پای تو بر تنهائیم .

 

 

بهار ۸۳

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 

 شَبه ...!

 هوا بهاریه ٬ ولی سرده...

 

داشتن یکی تا چند لحظه پیش ٬  و حالا تنهایی درده ...

 

متلاشی شدن بی صدا ٬ کار مَرده ...

 

باید یه کاری بکنم !!!  دیره ٬     اون رهام کرده ...

 

سیگار هم عالمی داره ٬ حیف که نامرده ...

 

 هی نگاه کن ...این منم ٬          

 

مردی که لِه شد ٬ ولی لِه نکرده ... 

 

رابطشونو حس میکنم ... ٬     اربـاب   ٬     تازیانه    ٬ بَرده ...

 

چه فکری کرد خدا ٬ با دل بَنده ...!

 

بوی بد میاد ٬        آره...  بوی عشق ٬ گنده ...

 

حّوا ٬ از رو طناب دلش ... لباس آدمو کنده

 

چه حس خوبیه .....!  

 

  وقتی طناب خودتو پاره کنی

 

  با یه تیغ٬٬٬  تیغ نفرتِ بُرَنده ..

 

 

 عجب لذتی داره

 

   بعد عمری آویزون بودن ٬

 

       رهـــــا بشی

 

 از میل پرده !!! 

 

                    

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

دختر همسایه را

انقدر اذیت کردم که

پدرش دراومد...

دیگه برای فرار دیر شده بود

چه کتکی خوردم..

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

 دست از سرم بردار

               حالا  دستامو بگیر..

 

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

۳ سال گذشت از گذشتـه های با تو بودن

 

دلم تنگ شد،        نیامدی...

 

عطـر دستانت را شامه ی قلبم کم داشت....

 

                                                 نیامدی

 

پیـچـش گیسوانت را از باد طلب کردم ...

 

                                                  نیامدی

 

ضربانِ کُنـد قلبم ٬ تلنگر انگشتِ چـشمانِ تو را محـتـاج بود

 

تا بشکند سکوتِ تنهـایی را 

 

                                  نیامدی..!

 

مرداب گونه هایم ، گرمای سکوتِ صدایت را فریاد میزد...

 

                                                 نیامدی !

 

کاش می آمدی تا ببیـنی

 

 در کویر تنهایی٬

 

               فکرِ دیدن سراب چه شـوری دارد .

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

سر کلاس نشستم....

هوا سرده ..

صدای خش خش جارو کش٬ می کشد مرا به کشمکش ...

به درگیری افکار برای آسوده زیستن.

زندگی را معنی می کنم در حاشیه  دفتر بی حاشیه ام...

زندگی یعنی...

                  حادثه ی ریزش برگ خزان زده و زایش شکوفه برای ریزش برگ.

 

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

از جاده میگذرم تا با تنهائیم تنها باشم....

با این همه عشقی که به تاراج رفته تنها باشم

این چنین می گذرد عمر درحال گذرم .

همچنان تنهایم و با خود زمزمه می کنم٬

 

                            زندگی یعنی تنها بودن و کم نیاوردن.

 

 

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


يکي بود يکي نبود...


اصلا مگه مهمه که کي بوده کي نبوده ..الانو بچسب چيکار داري به گذشته..

تو گذشته خيلي ها بودن يکيشم من.. چه گلي به سره خودم زدم که حالا پزشو بدم...گذشته داره بهم ميگه:

 من الانم که دارم رد ميشم ٬ بغلم کن..

.... انقدر محکم که ريغم در بياد..

از ريغه من ميتوني آيندتو نقاشي کني..

 

نتيجه::::::

۱- ريغ چيزه بدي نيست

۲- گذشته کمبود داره اونم محبت

۳-ميشه از کاه کوه ساخت و نشست تا ريغ خودت در بياد.

 

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

آموخته ام

 

که توی زندگیـم حرف هر آدم به ظاهـر فهمیده رو گوش نکنم ...

 

چـون آدم فهمیده هیـچ وقت تظاهر نمیکنه.

 

نتیجه میگیرم تظاهـر معیاری برای فهمیده و نفهم بودن آدماست .

 

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


چه قانون عجيبي

چه ارمغان نجيبي

و چه سرنوشت تلخ و غريبي

كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را با دستهاي خود

راهي آسمان پر ستاره’ اميد كني.....

و خود در تنهايي و سكوت با چشمهايي خيس از غرور

پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني

و خموش و بي صدا

به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا

دل خوش كني.....

و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري

و باز هم تو بماني و

يك عمر صبوري .......!

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


 

به خاطربسپار...

...همه چيزرا در يك چيزديدن فراموشي است وفراموشي شروع وارونه ديدن است.

به خاطر بسپار چه كسي مي تواند در دل بي كلامي، شهري زيبا بسازد..

..چه كسي مي تواند دل را بيابد و نگاه غريبه اي را پرمعنا بسنجد؟

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

- باور چيست ؟ از کجا سرچشمه مي گيرد ؟ هر باور (( چيزي را حقيقي انگاشتن )) است. افراطي ترين صورت هيچ انگاري مي تواند اين ديدگاه باشد که همه باورها ؛ همهء (( چيزي را حقيقي انگاشتن )) ها لزوما" به خطا مي روند ؛ به اين علت ساده که هيچ دنياي واقعي در کار نيست . چنين است يک ظاهر دورنمايي که از درون ما سرچشمه گرفته است . ( نظر به اين که پيوسته به دنياي تنگ تر ؛ مختصر شده و ساده نياز داريم ). اين که تا چه حد بتوانيم ؛ بي آن که از پا در افتيم ؛ خصلت صرفا" نمودين را ؛ ضرورت دروغگويي را ؛ به خود بقبولانيم ؛ معيار و مقياس نيرومندي است. تا اين حد ؛ هيچ انگاري به عنوان انکار يک دنياي راستين ؛ انکار هستي ؛ ممکن است يک شيوهء خدايي انديشيدن باشد.

- اگر ما (( بي دل و جان )) هستيم ؛ دست کم نسبت به زندگي چنين نيستيم ؛ بلکه ؛ اکنون با همهء انواع (( تمنيات )) روبروييم . با خشمي ريشخند آميز در آنچه (( آرمانها )) مي ناميمشان ؛ در حال غور و تامل هستيم. ما خويش را خوار مي شماريم تنها از آن رو که لحظاتي وجود دارند که نمي توانيم آن انگيزش نامربوطي را که (( آرمانگرايي )) نام دارد ؛ مهار نماييم. تاثير نازپروردگي بيش از اندازه ؛ نيرومند تر از خشم فرد بي دل و جان است.

 - هيچ انگاري نشانگر يک مرحلهء انتقالي آسيب شناختي است ( آنچه آسيب شناختي است يک تعميم عظيم است ؛ اين استنباط است که ؛ به هيچ روي ؛ معنايي در کار نيست. ) ؛ خواه از اين رو که نيروهاي مولد هنوز به اندازهء کافي قوي نيستند ؛ يا اين که انحطاط هنوز درنگ و ترديد مي ورزد و راه چارهء خويش را از آستين به در نياورده است . پيش فرض اين فرضيه اين است که هيچ حقيقتي در کار نيست ؛ هيچ جوهر مطلق امور و اشياء و هيچ (( چيز در خود )) ( شي في نفسه ) در کار نيست. اين نيز صرفا" هيچ انگاري است – حتي افراطي ترين هيچ انگاري . او ارزش اشياء را دقيقا" به فقدان هر واقعيت مربوط به اين ارزشها نسبت مي دهد ؛ همچنين به اين امر نسبت مي دهد که اشياء صرفا" نشانه اي از نيرومندي نزد ارزش آفرينان ؛ و يک ساده سازي به خاطر زندگي ؛ هستند.

- ارزشها و تغييرات آنها به افزايش قدرت آناني که ارزشها را مقرر مي دارند ؛ مربوط مي شوند. ميزان ناباوري ؛ ( ميزان ) (( آزادي انديشهء )) مجاز بياني از افزايش قدرت است. هيچ انگاري آرماني است متعلق به بالاترين درجه ء قدرتمندي روح ؛ و سرشارترين زندگي – گاهي ويرانگر و گاهي ريشخند آميز.

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


شيطان وجود دارد؟........ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟!

استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند...

آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردي با قاطعيت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"

استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.

شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريکي هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."
 
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"

استاد زياد مطمئن نبود.  پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."

و آن شاگرد پاسخ داد: " شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريکي که در نبود نور مي آيد.

 

( ممکنه با خواندن این مطلب سئوالاتی براتون پیش بیاد یا کمی نوع دیدتون تغییر کنه در این صورت حتما سئوالاتتون رو مطرح کنید.)

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


بيابه غروب که روزجايش رابه شب ميدهد خيره شويم ودرهيچ مشکلي نمانيم .

نگوقلبت زخمي شده

عيبي نداردخوب ميشود

 قبلا هم اتفاق افتاده است

 يکي ميرود و ديگري ميايد...

 يکي ميميرد و يکي متولد ميشود....

اين نفس تغيير است عشق را بارها پيدا ميکني شده شبي به روز نرسد؟

اگه غمگيني مثل باران ببار .گريه براي دلهاي مکدرمرهم خوبي است،

 اماهميشه که آسمان ابري نميماند! اشکها هم بالاخره تمام ميشوند

 بگذارآفتاب اميد دوباره آسمان دلت را روشن کند

فکرکردن به برف درتابستان دلت راخنک مي کند...

 برفها دانه دانه از آسمان پايين ميايند وروي بلندترين کوههاي عالم مي نشينند تارودها همواره پرآب باقي بمانند و زندگي ادامه پيداکند

 تو به لحظه هاي زندگي چه هديه ميدهي؟

ما آدمها مثل ستاره هاي آسمان هرکدام به اندازه وسعمان مي درخشيم.

و يکي هم مثل ماه مي شود

 هيچ کس جاي کسي را تنگ نکرده و جا براي تابيدن همه وجود دارد.

بيا به هم نگاه کنيم و با هم بدرخشيم.........!

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


ای من آیا تو میتوانی به خودت بگوئی : من بی نیازم؟


آیا می توانی خواهش درونت را برای * ما * شدن نشنیده بگیری، پس بیهوده تلاش نکن تا نیازت را به تفکر بی نیازی دل خوش کنی.


بوسه تلخ ترین لحظه را افسانه میکند….


افسانه ای که در کتاب دلت حک می شود که دیگر نتوانی حتی برای خودت انکارش کنی.


بوسه ات را نثار کسی کن که در انتظارش است نه نیازمندش ؛ چون او که به انتظار بوسه ی تو می نشیند بعد از بوسه ات باز منتظر می ماند تا بوسه ای دیگر را شکار کند ، ولی آن که نیاز دارد به بوسه ی تو آن هنگام که نیازش را ارضاء کردی دیگر هوای لبان گرم تو را نمی کند.


بوسه یعنی ؛ حسی که اولین شاعر در هنگام دیدن غروب داشت ….

                                                   آری بوسه یعنی عشق..


بوسه امضای عشق توست ، عشق بی بوسه معنائی ندارد، آیا می توانی خواهش قلبت را زنده به گور کنی؟


اگر این چنین کردی بدان آن بوسه هایی که در اعماق وجودت به خاک سپردی روزی سر بر می آورند از دل خاک و گریبان عشقت را می گیرند.
          


تاریخ:: 27/8/85               0:22 صبح

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

من یه صخره ام تو کنار من یه دریا، اولش فکر نمیکردم من ِ سنگ بتونم دل نرم تورو ببرم ولی نمیدونستم تو منتظر نمی شی، خودتو انقدر به جسم سخت من نوازش دادی تا دل سنگ من هم نرم شد .....گذشت.....

زمان گذشت ، تو نیمی از وجودم را با همان نوازش هایت به اعماق خود برده بودی و من شاد ازاین که در دل تو جا گرفته ام ..

آن هنگام که به اعماق وجودت رسیدم با هزاران وجود تهَ نشین شده ی مرده صخره های دیگر مواجه شدم ....

 

-آیا اینها هم ٬ همجنسان منند؟

آن موقع فهمیدم........!

آن نوازش ها سرگرمی همیشگی تو بوده اند و من به خیال لطافت دستان تو وجودم را به تو سپرده بودم.

اما دیگر دیر شده؛؛؛ زمان معلم بدیست چون بهت یاد نمیده، کمک میکنه که خودت یاد بگیری تا سوختن را با همه ی وجودت حس کنی ؛

روزی دوست داشتم ساحلی بودم تا نرمی تو بر تنم به رقص آید، اما کنون می خواهم همان صخره بمانم، تا آن لحظه که با بوسه های آتشینت به سراغم می آیی اجازه رقصیدن به تو ندهم، بوسه ات را همچون تیر به آسمان پرتاب کنم ، میدانم که بوسه ات به آسمان نمیرسد تا اورا اسیر خود کنی.

 

حال می فهمم چرا خورشید تو را میسوزاند و به قلب آسمان میبرد و آنجا ذات حقیقیت را بر تو قالب میکند تا باز همان قطره ی دل فریب شوی و باز تو را محکوم به سقوط میکند....

 

آری عمر باران در سقوط سپری میشود ...!

 


24/8/85         ساعت 23:34

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند که چطور مي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت . کک, فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند.

ککها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.اگر يک کک را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد . پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد . کک مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با کمي سر درد پايين مي آيد . دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد . اين کار مدتي تکرار مي شود . سر انجام در ظرف را بر مي داريم کک دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده .درست است که محدوديت فيزيکي رفع شده است ولي کک فکر مي کند اين محدوديت همچنان ادامه دارد.

فيلها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد . پاي فيلهاي سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند مي بندند . بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي کوتاه به نظر مي آيد که بايد بر عکس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بکشند ولي اين کار را نمي کنند علت اين است که آنها   در بچگي طنابهاي بلند را کشيده اند و سعي کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزي تسليم شده دست از اين کار کشيده اند. از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند

دکترادن رايل يک فيلم آموزشي در مورد محدوديتهاي تحميلي تهيه کرده است . نام اين فيلم (مي توانيد بر خود غلبه کنيد) است در اين فيلم يک نوع دلفين در تانک بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهي که غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانک ريخته مي شود . دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانک قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي. دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي کشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانک به حرکت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي کشد .

 

 ما دلفين نيستيم فيل و کک هم نيستيم ولي مي توانيم از اين آزمايشات درس بگيريم زيرا ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم که واقعي نيستند به ما مي گويند يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان کار را انجام داد و اين براي ما يک واقعيت مي شود محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحکمي .  آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست.

 

 

                        هابیل

  

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

به پايان فكر نكن . انديشيدن به پايان هر چيز شيريني

 حضورش را تلخ ميكند.بگذار پايان توراغافلگيركند مثل

 آغازمثل دستگيره اي كه ميچرخد و نميداند به كدامين سوي.

رنج زاده عشق است وانسان نمادعشق عشق واقعي

 چيزي جز ايثار نيست ودوست داشتن پيونديست

باديگري براي رسيدن به نور.        

 هابیل

 

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 


زندگي وابستگي متقابل است. هيچکس مستقل نيست. حتي براي لحظه‌اي نمي‌توانيم تنها زندگي کنيم. به حمايت تمام هستي نيازمنديم، هر آن دم است و بازدم. نه اين يک پيوند نيست، اين وابستگي متقابل محض است. تا مي‌توانيم از اسم‌ها حذر کنيم، اينکار در زبان امکان‌پذير نيست، ولي در عرصه زندگي مي‌توانيم، چون زندگي خود يک فعل است. زندگي يک اسم نيست، واقعاً "زندگي کردن" است و نه "زندگي". عشق نيست، عشق ورزيدن است. پيوند نيست، پيوند يافتن است. ترانه نيست، ترانه خواندن است. رقص نيست، رقصيدن است.

 

نظر نیست نظر دادن است...

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

ميداني من عجيبم ...
 من حيوان نامي حساس ناطقي هستم که تکراري نيستم
 تمام احساس من سرد است و تاريک ،  اما به نور ايمان دارم
 نور تنها ايماني است در من که باورش دارم اما دوستش ندارم ... !

 

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  | 

همون روز اول که مامانم منو زاييد رک و بي رو در واسي اينو درگوش دکتر گفتم .
گفتم : - اووونقه .. اوونقههههههه ( ترجمه = دکتر نيمه گمشدم کوش؟)
دکتر نامردي نکرد .
لنگامو گرفت و آويزونم کرد و براي اولين بار توي عمرم با کف دست محکم کوبيد روي باسنم .
دردم گرف .
براي اولين بار فهميدم براي پيدا کردن نيمه گمشدم بايد خيلي سختي ها و خيلي ضربه ها رو تحمل کنم .
.............

 

بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب

>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  |