تبليغاتX
انسان چیزی جز گفته هایش نیست

سال ۸۱ يه همچين روزي . . .


پدر بزرگ رفت...


شايد خدا از اينهمه خوبي فرزند خسته بود


شايد عصايش از ياري اش خسته بود


شايد پدرم از گفتن بابا خسته بود


شايد کودکي اش از بزرگي خسته بود


شايد جا نمازش از شنيدن خسته بود


شايد فرشته اي تو آسمون از انتظار خسته بود


رفت و همه ي اين ها نمي دونستن


يکي عاشق خنده هاش بود

 


که اونم ديگه از خنديدن خسته بود.


>!<
 نوشته شده    توسط هابیل  |